معنی ماریة
6 بازدید
[ ری یَ ] (ع اِ) مؤنث ماری. (اقرب الموارد). رجوع به ماری شود. || سنگخوار. (منتهی الارب). مرغ سنگخوار که به تازی قطا نیز گویند. (ناظم الاطباء). مرغ سنگخوار تابان و نرم بدن. (از اقرب الموارد). || (ص) زن سفیدرنگ درخشان و تابان بدن. (از اقرب الموارد). و رجوع به ماریة [ یَ ] شود.[ یَ ] (ص، اِ) زن سپید درخشان رنگ تابان بدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || گوسالهٔ مادهٔ سپیدرنگ. (منتهی الارب). گوسالهٔ مادهٔ سپید تابان بدن. (ناظم الاطباء). || گاو ماده با بچهٔ تابان بدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بچه گاو سپید نرم بدن. (از اقرب الموارد). و رجوع به ماری شود.[ یَ ] (اِخ) نام دختر ارقم بن ثعلبه از ملوک آل جفنه و یا دختر ظالم بن وهب که صاحب دو گوشوارهٔ گرانبها بود و آنها را به خانهٔ کعبه هدیه کرده بوده و گویند در این گوشواره ها دویست دینار بود و یا گوهری بود که چهل هزار دینار قیمت داشت و یا دو مروارید که هرکدام به اندازهٔ تخم کبوتری بود. و منه المثل: خذه ولو بقرطی ماریة یعنی بگیر آن را به هر حال که باشد. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). و رجوع به مجمع الامثال میدانی و عقدالفرید ج ۱ ص ۲۸۹، ۲۹۳ و ج ۳ ص ۱۲، ۱۳ و دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی چ ۱ متن و حاشیهٔ ص ۸۰ و تعلیقات همین کتاب ص ۲۰۲ شود.[ یَ ] (اِخ) در صنعت کیمیا بحث کرده و گویند به عمل اکسیر تام دست یافته است . (از الفهرست ابن الندیم، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ یَ ] (اِخ) بنت شمعون قبطیه مادر ابراهیم پسر رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و آله و سلم که مقوقس قبطی صاحب اسکندریه و مصر برای آن حضرت هدیه فرستاد. (منتهی الارب). دختر شمعون قبطیه، یکی از دو سریهٔ رسول صلوات اللََّه علیه و پیامبر را از او پسری آمد و او را ابراهیم نام کرد و ابراهیم دو سال بیش نزیست. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). وفات ماریه در زمان عمربن الخطاب به سال ۱۴ هـ . ق. اتفاق افتاد و در گورستان بقیع مدفون شد. (از حبیب السیر ج ۱ چ خیام ص ۴۲۹). و رجوع به حبیب السیر و مجمل التواریخ والقصص ص ۲۵۲ شود.
کلمات همقافیه با «ماریة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یة» برای سرودن شعر