معنی ماری
6 بازدید
(ص) هلاک شده و کشته گردیده را گویند. (برهان) (آنندراج). کشته بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۵۲۶). کشته و هلاک شده و پایمال گشته. (ناظم الاطباء): اگر ماری و کژدمی بود طبعش به صحراش چون مار کردند ماری. عسجدی (از لغت فرس اسدی). || (اِ) در ترکی به معنی هلاکت. (غیاث).(حامص) مار بودن. زهرآگین بودن. گزنده بودن : ماری است گزنده طمع که ماران زین مار برند ای رفیق ماری.ناصرخسرو.(ص نسبی، اِ) منسوب به مار: کله ماری. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کله ماری شود. || نام گلی که گیاه آن شکل مار دارد. قسمی گل از تیرهٔ کاکتوسها که شکل مار دارد با خار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ ری / ری ی ] (ع اِ) گوسالهٔ سپید تابان بدن درست پشت. (منتهی الارب) (آنندراج). گوسالهٔ سپید تابان بدن. (ناظم الاطباء). گوسالهٔ نرم و تابان بدن سفید و ماریة مؤنث آن. (از اقرب الموارد). || گلیم خرد با خطهای دراز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شکار کنندهٔ سنگخوار. (منتهی الارب) (آنندراج). شکارکنندهٔ مرغ سنگخوار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ازار نگارین پشمی مر آبکش را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || جامهٔ کهن تا سر سرین. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).(اِخ) دهی از دهستان زنجانرود است که در بخش مرکزی شهرستان زنجان واقع است و ۳۱۴ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).(اِخ) (سنت...) نامی است که در فرنگ به مریم (مادر عیسی) دهند. و رجوع به مریم در همین لغت نامه شود.(اِخ) پزشک فرانسوی (۱۸۵۳-۱۹۴۰ م.) نویسندهٔ معتبر عصب شناسی. (از لاروس).(اِخ) یا «چرمیس ها» نام قومی است در روسیه که بر ساحل وسطای رود ولگا سکونت دارند. (از لاروس). و رجوع به چرمیس در همین لغت نامه شود.(اِخ) ابن ایوب سلطان نصارای بیت المقدس و معاصر الظافر باللََّه علوی پادشاه مصر بود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به نامهٔ دانشوران ص ۴۴۵ شود.
کلمات همقافیه با «ماری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر