معنی ماتمی
6 بازدید
[ تَ ] (ص نسبی) عزادار. سوکوار. مصیبت زده. ماتم زده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ماتم دیده. (آنندراج): تا خوی ابر گلرخ تو کرده شبنمی شبنم شده ست سوخته چون اشک ماتمی. رودکی. جهان چیست ماتم سرایی درو نشسته دو سه ماتمی روبرو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || آنکه در محفل عزا حاضر آمده است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || سیاه پوش. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ماتمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر