معنی ماتمزده
13 بازدید
[ تَ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) ملول. غمگین. اندوهگین. عزادار. مصیبت زده. آنکه کس وی تازه مرده باشد. (ناظم الاطباء). ماتمی. عزادار. سوکوار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): گر بود در حلقه ای صد غمزده حلقه را باشد نگین ماتم زده.عطار. هرگاه که در ماتم من نوحه گر آید ماتمزده باید که بود نوحه گر من.عطار. و ماتمزده ماتمزدگان تواند دید. (تذکرةالاولیاء). ماتمزده را به نوحه گر حاجت نیست.عطار. حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده ماتم زده را داعیهٔ سور نمانده ست.حافظ. هاتف اقبال در مقام تسلی ماتمزدگان بود. (حبیب السیر ج ۳ ص ۳۲۳).
کلمات همقافیه با «ماتمزده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر