معنی مائی
9 بازدید
[ ئی ی ] (ع ص نسبی) منسوب به ماء، یعنی آبی و آبکی و آبدار. (منتهی الارب). بمعنی آبی منسوب به آب. (آنندراج). منسوب به ماء که یکی از عناصر چهارگانه به عقیدهٔ متقدمان بود: بیمار بد این ملکت زو دور طبیب او آشفته شده طبعش هم مائی و هم ناری. منوچهری. هستند جز تو اینجا استاد شاعران خود با لفظهای مائی با طبعهای ناری.منوچهری. - شکل مائی؛ از مجسمات، جسمی است که محیط است بر آن بیست مثلث متساویة الاضلاع والزوایا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || منسوب به «ما» یعنی کدامین. (ناظم الاطباء).(اِ) به هندی ثمرةالطرفاست. (فهرست مخزن الادویه). و رجوع به مائن اس شود.(حامص) کبر. عجب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خودپرستی. (منتهی الارب). - مائی و منی؛ خودپرستی و تکبر. (منتهی الارب). عجب و غرور و کبر. (آنندراج). تفاخر به خانواده و به خود کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): شوکت و صولت مائی و منی به حیثیتی میراند که در بوق ترکی نمی گنجید. (ترجمهٔ محاسن اصفهان). در بحر مائی و منی افتاده ام بیار می تا خلاص بخشدم از مائی و منی.حافظ.(ص نسبی) منسوب به مای که به احکام نجوم و جادوگری مشهورند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): گرچه به هوا برشد چون مرغ همیدون ور چه به زمین برشد چون مردم مائی. منوچهری (یادداشت ایضاً). از طالع میلاد تو دیدند رصدها اخترشمران رومی و یونانی و مائی.خاقانی. و رجوع به دیوان خاقانی چ عبدالرسولی ذیل ص ۴۴۷ شود.
کلمات همقافیه با «مائی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئی» برای سرودن شعر