معنی مؤمن

معنی مؤمن

8 بازدید
[ مُ ءْ مِ ] (ع ص) گرونده. (مهذب الاسماء). گرونده به خدای تعالی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گرونده به خدای تعالی و قبول کنندهٔ شریعت. (آنندراج). کسی که به خدا و رسول ایمان آورده باشد و ایمان دارد. دیندار و متدین. (ناظم الاطباء). گرونده و قبول شریعت کننده. (منتهی الارب). آنکه خدا و پیامبر و آنچه را به او نازل شده تصدیق دارد. (از تعریفات جرجانی). گرویده. بگرویده. گرونده. دیندار. دینور. به خدا و رسول گرویده. باایمان. دارندهٔ ایمان. ایمان کننده. ایمان آورنده. مقابل کافر. ج، مؤمنون، مؤمنین. (یادداشت مؤلف): در دعای مؤمنین و مؤمناتی زآنکه هست زیر بارت گردن هر مؤمن و هر مؤمنه. منوچهری. مؤمنی و می خوری بجز تو ندیدم در جسد مؤمنانه جان مغانه.ناصرخسرو. خواری مکش و کبر مکن بر ره دین رو مؤمن نه مقصر بود ای مرد نه غالی. ناصرخسرو. پس نیست جای مؤمن پاکیزه دوزخ که جای کافر ملعون است. ناصرخسرو. اگر مؤمن بود او را رزق دهد در دنیا و مزد بزرگوار در آخرت. (کشف الاسرار ج ۲ ص ۵۰۳). شرط مؤمن چیست اندر خویشتن کافر شدن شرط کافر چیست اندر کفر ایمان داشتن. سنائی. و تا دامن قیامت از توالد و تناسل ایشان مؤمن و مؤمنه می زاید. (کلیله و دمنه). اولاً لشکر آل مرتضی که باشند شیرمردان و... مؤمنان جربایقان. (کتاب النقض ص ۴۷۵). بر دل مومین و جان مؤمنش مهر و مهر دین مهیا دیده ام.خاقانی. سعی ابرار و جهاد مؤمنان تا بدین ساعت ز آغاز جهان.مولوی. سحر است چشم و زلف و بناگوششان دریغ کاین مؤمنان به سحر چنین بگرویده اند. سعدی. اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مؤمن مخلص درافکنی به عذاب. سعدی. هرکسی را میل با چیزی و خاطر با کسی است مؤمن و سجادهٔ خود، کافر و زنار خویش. اوحدی. - مؤمن آل فرعون؛ گویند از آل او خربیل یا شمعان نام ایمان داشت و برخی گفته اند مؤمنین آل او سه تن بوده اند. رجوع به آل فرعون شود. - مؤمن مسجدندیده. (امثال و حکم دهخدا). مؤمن مقدس مسجدندیده. (یادداشت مؤلف)؛ کنایه است از متظاهر به دین داری. || خستو. هستو. بی گمان. باوردارنده: من به پاکی او مؤمن هستم. باورکننده. (از یادداشت مؤلف). باورکننده. (مهذب الاسماء). || مسلمان. (السامی فی الاسامی) (یادداشت مؤلف): گر مار نه ای مردمی، از بهر چرایند مؤمن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا. ناصرخسرو. مؤمن و ترسا جهود و نیک و بد جملگان را هست رو سوی احد.مولوی. || ایمن کننده و زنهاردهنده. ج، مؤمنون. (ناظم الاطباء). آمن کننده. (منتهی الارب) (آنندراج). ایمن کننده. (دهار) (مهذب الاسماء). || اعتمادکننده. || زنهاردهنده و بی بیم گرداننده. (آنندراج). || تصدیق کننده. (از منتهی الارب) (آنندراج). || فروتنی نماینده. (از منتهی الارب).
[ مُ ءَمْ مِ ] (ع ص) اعتمادکننده. || راستی کننده. || امین پندارنده. || آمین گوینده. (از منتهی الارب).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) از نامهای خدای تعالی جل شأنه. (از دهار) (ناظم الاطباء). یکی از نامهای باری تعالی است. (از منتهی الارب) (آنندراج). نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء). نامی از نامهای خدای تعالی، و از آن است: عبدالمؤمن. نامی از نامهای صفات خدای تعالی. (یادداشت مؤلف).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) دهی است از دهستان حسنوند بخش سلسلهٔ شهرستان خرم آباد، واقع در ۷هزارگزی باختری الشتر با ۱۸۰ تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است. ساکنان از طایفهٔ حسنوند هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) سورهٔ چهلم از قرآن مجید، مکیه، پس از زمر، و پیش از فصلت. و آن هشتادوپنج آیه است و با این آیه شروع می شود: «حم تنزیل الکتاب من اللََّه العزیز العلیم». و آن را سورهٔ غافر نیز نامیده اند. (یادداشت مؤلف).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) ابن سعیدبن ابراهیم بن قیس، مولی امیر عبدالرحمان مروانی داخل. از گویندگان نامدار قرن سوم هجری و بزرگترین شاعر قرطبه در عصر خود بود. او با ۱۸ شاعر به مهاجات پرداخت و بر همه فایق شد. مؤمن به مشرق رفت و با ابوتمام ملاقات و از او شعرش را روایت کرد. او به سال ۲۶۷ هـ . ق. در زندان قرطبه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) استرآبادی. میر محمد مؤمن از شعرای خوش قریحه و نازک خیال به خصوص در رباعی است. وی به هند رفت و در همانجا درگذشت. از اشعار اوست: هیزم تر به قیامت نخرند ای زاهد هیچ سودی ندهد شانه و مسواک آنجا. آن را که به دهر مال بسیارتر است با وی فلک سفلهٔ دون یارتر است در قافله هر خر که گرانبارتر است خربنده ز حال او خبردارتر است. (از تذکرهٔ نصرآبادی ج ۲ صص ۲۹۱-۲۹۲). وی در سال ۱۰۲۵ هـ . ق. زنده بود. (از فرهنگ سخنوران). و رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) اصفهانی. خلف آقا حاجی اصفهانی از گویندگان قرن یازدهم هجری بود. بیت زیر از اوست: مانند شعله برزده دامان گذشت و رفت گرم از برم چنانکه به دل اضطراب سوخت. (از قاموس الاعلام ترکی).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) مؤمن الطاق. مؤمن طاق. صاحب الطاق. (اهل سنت و جماعت او را لقب شیطان الطاق دهند). وی به طاق (قلعه ای به طبرستان) سکونت داشت و نسبت او بدان قلعه است. (یادداشت مؤلف) (از منتهی الارب). ابوجعفر احول محمدبن النعمان از اصحاب ابی عبداللََّه جعفربن محمد علیه السلام و متکلمی حاذق بود از شیعه، و از کتب اوست: ۱- کتاب الامامة. ۲- کتاب المعرفة. ۳- کتاب الرد علی المعتزلة فی امامة المفضول. ۴- کتاب فی امر طلحة و الزبیر و عائشة. (از فهرست ابن الندیم). ابوجعفر محمد الطاق از علمای شیعه در اواسط قرن دوم و از موالی کوفه بود که چون در طاق محامل در کوفه دکان صرافی داشته او را مؤمن الطاق، و مخالفین به مناسبت احول بودن او را شیطان الطاق لقب داده اند. از معاصران امام اعظم ابوحنیفه (۸۰-۱۵۰ هـ . ق.) و از اصحاب حضرت امام جعفر صادق(ع) (۸۳-۱۴۸ هـ . ق.) است و از قدمای شیوخ شیعه و از متکلمان اولیهٔ این فرقه محسوب می شود و با ابوحنیفه و رؤسای معتزله و خوارج مناظرات بسیار داشته. و از جمله قدمای متکلمین شیعه است که به عقیدهٔ تشبیه متهم بوده، مخصوصاً معتزله در این خصوص بر او تاخته اند و چون او از قدیمترین کسانی است از امامیه که در باب ذات و صفات باری تعالی به تکلم پرداخته و هنوز علم کلام مطابق مذهب این فرقه مدون نشده بوده، متکلمین دیگر امامیه پاره ای از عقاید او را نپذیرفته اند و از آن جمله ابومحمد هشام بن حکم کتابی بر رد بعضی از عقاید او نوشته بوده است. وفات ابوجعفر بعد از وفات حضرت صادق اتفاق افتاده. وی در تأیید مذهب شیعه و اثبات امامت حضرت امیرالمؤمنین علی و رد آراء خوارج و معتزله در این خصوص و حکم در باب جنگ جمل و طلحه و زبیر و عایشه کتابها نوشته بوده. اصحاب او را نعمانیه و مخالفین، شیطانیه می خوانده اند. (از خاندان نوبختی صص ۷۷-۷۸). و نیز رجوع به شیطان الطاق و رجال کشی صص ۱۲۲-۱۲۶ و رجال نجاشی ص ۲۲۸ و فهرست طوسی ص ۳۲۳ و فرق الشیعه ص ۶۶ و الفرق بین الفرق ص ۵۳ و شرح ابن ابی الحدید ج ۱ ص ۲۹۴ شود.
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) مؤمن القروی. از مردم قیروان. طبیبی از مردم ایران و او را کتابی است که ابن البیطار در مفردات خود به واسطهٔ شریف از او روایت کند از جمله در کلمهٔ عودالحیه. (یادداشت مؤلف).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) تبریزی. از گویندگان قرن ۱۱ و ۱۲ هجری قمری و ملقب به ایمان از نجبای تبریز است چنانچه آبای ایشان نقیب الاشراف بوده و خود در بحر تصوف مستغرق و الحال در تبریز است. ابیات زیر از اوست: نبینی روی دل تا روی دل با این و آن بینی نیابی خویش را تا خویشتن را در میان بینی مکدر می نماید صورت از آیینهٔ رنگین دل خود صاف کن تا صافی خلق جهان بینی. (از تذکرهٔ نصرآبادی ص ۱۹۴).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) حکیم مؤمن. محمد مؤمن حسینی طبیب، ابن میرمحمدزمان تنکابنی دیلمی. طبیب شاه سلیمان صفوی و صاحب کتاب معروف «تحفهٔ حکیم مؤمن» یا «تحفةالمؤمنین» است. وی در مقدمهٔ کتاب از ابن البیطار نام می برد و آنچه را صاحب اختیارات بدیعی نقل نکرده است تحریر کرده و از چند منبع و مأخذ دیگر کار خود را تکمیل کرده و رفع اشتباه و نادرستی از مندرجات اختیارات کرده است. حکیم مؤمن در این کتاب علاوه بر مفردات به کتب طبی دیگری نیز که تا عهد او تألیف یافته بود نظر داشته و از مطالعات و تجارب شخصی خود نیز استفاده کرده است و شاید توان گفت که پس از ذخیرهٔ خوارزمشاهی از دورهٔ خوارزمشاهیان تا عهد صفویه کتابی به مانند تحفهٔ او در زبان فارسی نگارش نیافته است. (از یادداشت مؤلف) (از مقدمهٔ محمود نجم آبادی بر تحفهٔ حکیم مؤمن).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) دامغانی. محمد مؤمن، برادر حاجی محمدتقی بسمل. از گویندگان قرن یازدهم هجری قمری بود. از اوست: فرنگ زاده نگاهی بکن به مؤمن بیدل شوم فدای ستمخانه ای که کافرش است این. (از قاموس الاعلام ترکی) (از فرهنگ سخنوران).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) سبزواری. از معاصران تقی اوحدی و از گویندگان قرن یازدهم هجری بود. از اوست: اول همه جام آشنایی دادی آخر ز پی اش زهر جدایی دادی چون کشته شدم نگفتی این کشتهٔ کیست داد از تو که داد بیوفایی دادی. (از قاموس الاعلام ترکی) (از فرهنگ سخنوران).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) قمشه ای. ملامؤمن. از ولایت قمشه و ساکن اصفهان و از گویندگان قرن یازدهم هجری قمری بود. درویش و لطیفه گوست. در باب میرزاقاضی شیخ الاسلام گوید: دی شیخ قسم خورد به دین زردشت کامروز تو را به جرم دین خواهم کشت در دادوستد طرفه حسابی دارد بگرفتن مشت مشت و در دادن مشت. (از تذکرهٔ نصرآبادی ص ۴۰۷، از فرهنگ سخنوران).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) کاشانی. ملامؤمن، مشهور به یکه سوار. گویا اصلش از کاشان است. غرابتی در اوضاع و اطوار داشت چنانکه قبای باسمه ای می پوشید و حاشیه به رنگ مختلف قرار می داد و طوماری به سر می زد و در قهوه خانه می آمد و شاهنامه می خواند و هرچه از شاهنامه خوانی به هم می رساند پس از برداشتن خرج بقیه را به درویشان می داد. در شاهنامه تتبع بسیار کرد و گاهی بدان وزن شعر می گفت. این بیت از اوست: بر آن پیکر پیل خفتان ببر تو گفتی به که سایه افکنده ابر. (از تذکرهٔ نصرآبادی ص ۱۴۵).
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) محمد پسر میرزا بدیع الزمان بن سلطان حسین بایقرا. از گویندگان شیرین زبان بود و در سال ۹۳۰ هـ . ق. کشته شد. از اوست: ناجوانمردی که بی جرمم در این سن می کشد کافری سنگین دلی گشته ست مؤمن می کشد. (از قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.
[ مُ ءْ مِ ] (اِخ) یزدی. اسمش حسین و از فضلای زمان خود بوده، در نزد علما و عرفا کسب کمالات ظاهری و باطنی نموده مدتها به تصفیه و تزکیهٔ نفس اشتغال داشته آخر لوای سفر عقبی افراشته بر عالم فانی دامن افشاند و این رباعیات از او یادگار ماند: مؤمن! به بدی نیست کسی مانندت این طرفه که خلق نیک می خوانندت یک چند چنان بدی که خود می دانی یک چند چنان باش که می دانندت. ما حرص به نیروی قناعت شکنیم وندر دل خلق خار منت شکنیم پا بر سر تاج کیقبادی ننهیم آنجا که کله گوشهٔ همت شکنیم. (از ریاض العارفین ص ۱۳۳). در فرهنگ سخنوران تاریخ وفات وی سال ۱۰۱۰ هـ . ق. آمده است. رجوع به فرهنگ سخنوران و تحفهٔ سامی ص ۱۵۴ و مجمع الخواص ص ۵۸ شود.

کلمات هم‌قافیه با «مؤمن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «من» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید