معنی مؤق
6 بازدید
[ مُ ءْقْ ] (ع اِ) کنج چشم متصل به بینی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). گوشهٔ چشم از سوی بینی. ج، آماق. (مهذب الاسماء). آن کنار چشم که متصل به بینی باشد و کناری را که متصل به صدغ است لحاظ گویند. (ناظم الاطباء). دنبالهٔ چشم و در آن لغات است: موق. مأق. مؤقی. ماقی. ماق. مؤقی. مَأْقی ََ. امق. مقیة. ج، آماق، مواق. (منتهی الارب) (از آنندراج). || پیش چشم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || زمینی که کرانهٔ آن پست باشد. ج، آماق. (ناظم الاطباء). زمین پست کرانه ها. ج، آماق. (منتهی الارب) (آنندراج).[ مُ ءْقْ ] (ع مص) مؤوق. گول گردیدن. (ناظم الاطباء). موق. رجوع به مؤوق و موق شود. || مردن و هلاک گردیدن. (ناظم الاطباء). موق. (آنندراج).[ ] (اِخ) نام ستاره ای در امرأةالمسلسله. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «مؤق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ؤق» برای سرودن شعر