معنی مؤدی
6 بازدید
[ مُ ءْ ] (ع ص) دستگیر و یاری دهنده و امدادکننده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آماده و مهیای برای سفر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مرد مسلح. (منتهی الارب). || سلاح پوشیده. || قوی و توانا و قوت گرفته بر سلاح. (ناظم الاطباء).[ مُ ءْ ] (ع اِ) شیر بیشه. (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ مُ ءَدْ دا ] (ع ص) اداشده و پرداخت شده و رسانیده شده. (ناظم الاطباء). ادا کرده شده و رسانیده شده. (غیاث). || گزارده شده. (ناظم الاطباء). || (اِ) مضمون. موضوع. (از غیاث).[ مُ ءَدْ دی ] (ع ص) اداکننده و گزارنده و پردازنده حق کسی را. (ناظم الاطباء). گزارنده. اداکننده. پرداخت کننده. || وام دار. خراج گذار. (یادداشت مؤلف): شد ز بی مکسبی و بی مالی ملک شه از مؤدیان خالی.نظامی. در حضور صاحب جمع و مشرف و مؤدی یا وکیل او ملاحظه... می نماید. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ۳۴). محاسبات رعایا و مؤدیان وجوهات دیوانی و وقفی... محاسبهٔ کل رعایا و مؤدیان... در دفتر مفروغ و مفاصا حساب به مهر مستوفی به مؤدیان داده می شود. (تذکرةالملوک ص ۴۷). جمع رعایا و مؤدیان در سررشتهٔ حساب خود ابواب جمع مؤدیان و محاسبه مفروغ می نمایند. (تذکرةالملوک ص ۵۱). نسخهٔ محاسبات کل مؤدیان و تحویلداران سرکار خاصه... باید به تصدیق سرکار خاصه برسد. (تذکرةالملوک ص ۴۲). - مؤدیان حسب دیوانی؛ آنان که بدهی دیوانی دارند. وامداران به دیوان. - || آنانکه حساب درآمد دیوان را به عهده دارند و مسئول پرداخت آن هستند: نسخهٔ حساب محاسبات عمال و مؤدیان حساب دیوانی کل ولایات... مشخص و مفاصا می دهند... (تذکرةالملوک ص ۶). - مؤدیان حسابیه؛ پرداخت کنندگان حساب دیوان : اگر نقصانی و کسری در مالیات دیوانی به جهتی از جهات بهم رسد که در خدمت وزیر اعظم مؤدیان حسابیه موجه و محکوم به نمایند... در دفاتر خلود ثبت و به نقصان عمل می نمایند. (تذکرةالملوک ص ۶). - مؤدیان مالیات؛ آنان که از درآمد خود مالیات بدهکارند و می پردازند: محاسبات رعایا و مستأجران و غیره مؤدیان مالیات سرکار مزبور را تنقیح داده مفاصا به مهر خود تسلیم می نماید. (تذکرةالملوک ص ۵۰). - مؤدیان وجوهات دیوانی؛ پرداخت کنندگان پولهای دولتی : مؤدیان وجوهات دیوانی ضبطی وزیر دارالسلطنهٔ اصفهان جزو اویند. (تذکرةالملوک ص ۵۰). || آن که سبب می گردد وقوع چیزی را. سبب و موجب و باعث و محرک. || آن که دلالت و راهنمایی می کند. || آن که می آورد و می رساند. (ناظم الاطباء). رساننده. (غیاث) (منتهی الارب). || کشاننده. منتهی. منجر. (یادداشت مؤلف): این است امتحانات مشهوره و زیاده از این مؤدی اطناب بود. (اسطرلاب نامه).
کلمات همقافیه با «مؤدی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر