معنی مؤدب
5 بازدید
[ مُ ءْ دِ ] (ع ص) نعت فاعلی از ایداب. به مهمانی خواننده. (منتهی الارب، مادهٔ ادب) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ مُ ءَدْ دِ ] (ع ص) آنکه به مهمانی می خواند. مُؤْدِب. || ادب کننده و سرزنش کننده. (ناظم الاطباء). ادب دهنده. (آنندراج) (غیاث). ادب آموزنده. (منتهی الارب). آن که علم و هنر و فضل می آموزاند. (ناظم الاطباء). فرهنگ آموز. ج، مؤدبون. (مهذب الاسماء). معلم. علم آموز. آداب آموز. (یادداشت مؤلف). آن که نیک می پروراند و تربیت می کند. استاد و معلم و مدرس. (ناظم الاطباء): رستم این پسر را برگرفت و ببرد و همی پروردش تا بزرگ شده پس مؤدب بنشاند تا او را ادب آموخت. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). فرمان عالی چنان است که فرزند تو، پسرت اینجا ماند... کار این پسر بساز تا با مؤدبی و وکیلی به سرای تو باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۱). نماز دیگر مؤدب چون بازگشتی نخست آن دو تن بازگشتندی و برفتندی پس امیرمسعود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰۷). چون عدد او به دوازده رسید پادشاه او را به مؤدب فرستاد تا فرهنگ و آداب ملوک بیاموزد. (سندبادنامه ص ۴۳). - مؤدب شدن؛ معلم شدن. مربی گشتن. پیشهٔ تأدیب و تربیت کس یا کسان به عهده گرفتن : مؤدب شدم یا فقیه و محدث کاحادیث مسند کنم استماعی.خاقانی.[ مُ ءَدْ دَ ] (ع ص) نعت مفعولی از تأدیب. ادب داده شده. (آنندراج) (غیاث). ادب آموخته شده و تربیت شده و باادب. ادب گرفته. تعلیم شده و نیک پرورده شده و خوش خوی و باحیا و باشرم و خوش روی و نیک نهاد. (ناظم الاطباء). تربیت یافته. به ادب آراسته. به آزرم. با ادب. باتربیت. ادب آموخته. ادب دان. دارندهٔ ادب. تربیت شده. دارای ادب و تربیت و حیا و احترام. فرهخته. بفرهنگ. بافرهنگ. فرهنگ آموخته. فرهنگی. رسم دان. به آیین. آداب دان. (یادداشت مؤلف): ای در اصول فضل، مقدم وی در فنون علم، مؤدب.مسعودسعد. - مؤدب گردیدن؛ مؤدب شدن. تربیت یافتن. دارای ادب و تربیت و فرهنگ شدن. || فاضل و دانشمند و تأدیب شده. || سیاست شده و عقوبت شده. (ناظم الاطباء).[ مُ ءَدْ دِ ] (اِخ) صالح بن کیسان مؤدب مولی بنی غفار از مردم مدینه و معلم و مربی عمربن عبدالعزیز و از راویان بود. او از زهری و نافع و جز آن دو روایت دارد و مالک و عمروبن دینار از او روایت کنند. (از الانساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «مؤدب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دب» برای سرودن شعر