معنی مؤثر
6 بازدید
[ مُ ءَثْ ثِ ] (ع ص) نعت فاعلی از تأثیر. گذارندهٔ اثر و نشان. (از منتهی الارب). اثر و نشان گذارنده. (آنندراج). اثرکننده و در چیزی اثر و نشان گذارنده. هرآنچه تأثیر کند در چیزی و نشان و علامت گذارد در آن. کردگر. (ناظم الاطباء). تأثیرکننده. (غیاث). اثرکننده. تأثیرکننده. اثر گذارنده. کارگر. کاری. (یادداشت مؤلف): ... و افعال ستوده... مدروس گشته... و دروغ مؤثر و مثمر. (کلیله و دمنه). روزگاری تعلیمش کرد مؤثر نبود. (گلستان). هرچند مؤثر است باران تا دانه نیفکنی نروید.سعدی. - مؤثر آمدن؛ مؤثر شدن. تأثیر کردن. مؤثر واقع شدن. کار کردن : دمنه... دانست که افسون او در گوش شیر مؤثر آمد. (کلیله و دمنه). - مؤثر شدن؛ مؤثر گردیدن. اثر کردن. تأثیر نمودن : سعدی اگر داغ عشق در تو مؤثر شود فخر بود بنده را داغ خداوندگار.سعدی. || مسبب. علت. مقابل اثر. (یادداشت مؤلف): مقدری است نه چونان که قدرتش دوم است مؤثری است نه از چیز و نه به دست افزار. ناصرخسرو. مسافران نواحی هفت گردونند مؤثران مزاج چهار ارکانند.مسعودسعد. - مؤثر تام؛ مراد از مؤثر تام علت تامه است، چنانکه مؤثر ناقص علت ناقصه است. و بالجمله هر امری که در غیر اثر کرده و موجب انفعال متأثر خود شود و یا موجب وجود متأثر خود شود مؤثر تام است. (فرهنگ علوم عقلی).[ مُ ءَثْ ثَ ] (ع ص) نعت مفعولی از تأثیر. اثر کرده شده. قبول اثر و نشان نموده. (ناظم الاطباء). رجوع به تأثیر شود.[ مُ ءْ ثِ ] (ع ص) نعت فاعلی از ایثار. (از منتهی الارب). رجوع به ایثار شود. (از منتهی الارب، مادهٔ اث ر). برگزیننده. (ناظم الاطباء). آن که فایده و سود دیگران را بر سود خود مقدم می دارد. (ناظم الاطباء). کرامت کننده. مقدم دارنده غرض دیگران را بر غرض خود. اهل ایثار. (یادداشت مؤلف). ایثارکننده. (غیاث). || توانگر. دارا. مقابل معسر. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «مؤثر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ثر» برای سرودن شعر