معنی مأن
5 بازدید
[ مَ ءْنْ ] (ع مص) بر تهیگاه یا بر ناف زدن و رسیدن آن را. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || پرهیز کردن و ترسیدن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برداشتن بار و گرانی قوم را و خورش دادن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). تحمل کردن مؤونت قوم را. (از اقرب الموارد). || پروای چیزی نکردن یا خبر نداشتن از وی یا آماده نشدن برای آن و یا نگرفتن ساز و برگ او را و نجستن و تا دیر نکشیدن تعب جستجوی وی را. (منتهی الارب)؛ مامأنت مأنة؛ پروای آن نکردم و خبر نداشتم از وی و آماده نشدم برای آن و نگرفتم ساز و برگ آن را و طلب نکردم آن را و طول ندادم رنج و تعب را در جستجوی آن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دانستن چیزی را. (منتهی الارب)؛ فلان یمأنه؛ فلان می داند آن را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || امأن مأنک و اشأن شأنک؛ یعنی بکن کاری را که نیکو می توانی کرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) چوب یا آهن که زمین شیار کنند به وی. (منتهی الارب). چوبی که بر سر آن آهنی باشد و بدان زمین شیار کنند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تهیگاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، مُؤون. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مأن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «أن» برای سرودن شعر