معنی مأمور
3 بازدید
[ مَ ءْ ] (ع ص) امر کرده شده و حکم کرده شده و فرموده شده و محکوم. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): عقل و تن آمرت گشت و گشت مأمورت هوی عقل و تن مأمور گردد چون هوا آمر شود. منوچهری. بندهٔ کارکن به امر خدای بندهٔ کارکن بود مأمور.ناصرخسرو. بخت تو مالک و فلک مملوک رای تو آمر و جهان مأمور.امیرمعزی. مال تو گزارند همی حاضر و غایب حمل تو فرستند همه آمر و مأمور. امیرمعزی. تو سرور و کرده سرکشان را در قبضهٔ امر خویش مأمور.امیرمعزی. تا ملک جهان است جهاندار تو بادی میران جهان جمله به امرت شده مأمور. امیرمعزی. سخنت حجت و قضا ملزم قلمت آمر و جهان مأمور. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۲۳۹). وگر با من به کرد من کنی کار به طبعت بنده ام و زجانت مأمور. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ۱ ص ۲۳۰). زودا که دید خواهم از سعی بخت فرخ مأمور امر سلطان ایران ستان و توران. پیغو ملک. گفت موسی این مرا دستور نیست بنده ام، امهال تو مأمور نیست.مولوی. چه خلق مأمورند به ایمان آوردن به وجود آن نه به کیفیت آن. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۷). || منصوب و مباشر و گماشته و هرکسی که به وی اختیار در حکم داده شده باشد. (ناظم الاطباء). اجراکنندهٔ امری. بجای آورنده دستوری. - حسب المأمور؛ برطبق فرمان و موافق حکم. (ناظم الاطباء). - مأمور آگاهی؛ کارآگاه. - مأمور اجرا؛ کسی که از طرف وزارت دادگستری موظف است که قرار دادگاه را بمورد اجرا در آورد. - مأمور احصائیه؛ آمارگر. (فرهنگستان ایران، واژه های نو). - مأمور اطفائیه؛ آتش نشان. (فرهنگستان ایران، واژه های نو). - مأمور تأمینات؛ کارآگاه. رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران شود. || فرستاده شده برای کاری و رسول. (ناظم الاطباء). - امثال: المأمور معذور. نظیر: ما علی الرسول الاالبلاغ. (امثال و حکم ج ۱ ص ۲۷۰). || آنکه دارای قوت کامل بود. (ناظم الاطباء). || استعمال و عادت مقرر. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
کلمات همقافیه با «مأمور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر