معنی مألوف
9 بازدید
[ مَ ءْ ] (ع ص) آشنا. آموخته. انس گرفته و مأنوس و خو کرده شده. عادت کرده شده و معتاد. (ناظم الاطباء). الفت یافته. انس گرفته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): وقتی از اوقات به حوادث ضروری از مسکن مألوف دوری جستم. (مقامات حمیدی). روی به عطن معهود و وطن مألوف نهاد. (سندبادنامه ص ۵۸). وزن رباعیات مألوف طباع است و متداول خاص و عام. (المعجم). از شمول معدلت و عموم مرحمت او روی به اوطان مألوف باز نهاده. (المعجم چ دانشگاه ص ۱۲). مألوف را به صحبت ابنای روزگار برجور روزگار بباید تحملی.سعدی. مرغ مألوف که با خانه خدا انس گرفت گر به سنگش بزنی جای دگر می نرود. سعدی. مگر آنکه سخن گفته شود به عادت مألوف. (گلستان).
کلمات همقافیه با «مألوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر