معنی مأذنهگوی
7 بازدید
[ مَ ءْ ذَ نَ / نِ ] (نف مرکب) مؤذن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): گیرم که خروس پیرزن مرد یا مأذنه گوی را عسس برد نوبت زن صبح را چه افتاد کز کوس و دهل نمی کند یاد. نظامی (یادداشت ایضاً). و رجوع به مأذنه و مئذنه شود.
کلمات همقافیه با «مأذنهگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر