معنی مأجوج

معنی مأجوج

7 بازدید
[ مَ ءْ ] (اِخ) نام پسر یافث. (ناظم الاطباء). ابومعاذ مأجوج را یمجوج گفته. در حدیث است که یأجوج و مأجوج امتی اند از فرزندان یافث بن نوح علیه السلام و چهار امیر دارند و نمی میرد یکی از ایشان تا نمی بیند از اولاد خود هزار سوار را... (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). یأجوج و مأجوج دو اسم اعجمی است و آنان دو قوم بزرگند از ترک. (از اقرب الموارد). مأجوج لفظی اعجمی است. (المعرب جوالیقی، ص ۳۱۷). نام گروهی تباهکار است. (ترجمان القرآن). او پسر یافث بن نوح است و سلسلهٔ وی را مأجوج گویند. (قاموس کتاب مقدس). بنابر قرآن یأجوج و مأجوج نام یک یا دو قوم است که در زمین تبه کاری می کردند و هیچ زبانی نمی فهمیدند و راه آنان میان دو سد بود و ذوالقرنین میان آنان را با پارچه های آهن بینباشت و بر آن مس گداخته ریخت و این قوم تا نزدیک قیامت بدین سوی نتوانند گذشت و گاه نفخ صور آن سد برکنند و از بلندی به شتاب سرازیر شوند و اروپاییها ماگوگ تلفظ کنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): {/Bحَتََّی إِذََا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ . ۱-۱۲۲۱:۹۶/}(قرآن ۲۱/۹۶). {/Bقََالُوا یََا ذَا اَلْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلی ََ أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنََا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا. ۱-۲۲۱۸:۹۴/}(قرآن ۱۸/۹۴). از این کوه سر تا به ابر اندرون دل ما پر از درد و رنج است و خون ز یأجوج و مأجوج خسته دلیم چنان شد که دلها ز تن بگسلیم ز چیزی که ما را پی و تاب نیست ز یأجوج و مأجوجمان خواب نیست. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ۴، ص ۱۶۶۰). ز یأجوج و مأجوج گیتی برست زمین گشت جای نشیم و نشست. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ۴ ص ۱۶۶۲). ز یأجوج و مأجوجمان باک نیست که ما بر سر سد اسکندریم.ناصرخسرو. و رجوع به مادهٔ بعد و ذوالقرنین و یأجوج در همین لغت نامه و مجمل التواریخ و القصص ص ۴۸۰، ۴۸۱ و ۴۹۱ شود.
[ مَ ءْ ] (اِخ) نام سرزمین تاتار. (فهرست ولف). نام قسمتی از تاتارستان شرقی که در کرانهٔ چین واقع می باشد. (ناظم الاطباء). اسم بلادی است که جوج بر آن شهریاری داشت در قرون متوسطه سوریان بلاد تاتار را مأجوج (محل جوج) نامیدند لکن عربها زمینی را که در میانهٔ دریای قزوین و بحراسود واقع است می نامیدند بسیاری سکیتیان را که در ایام حزقیال معروف بودند و در مغرب آسیا سکنی داشتند مأجوج می دانند... حزقیال مهارت آنان را در سواری و نیزه اندازی توصیف می کند. (از قاموس کتاب مقدس). به روایت تورات نام مملکتی در شمال شرقی آسیای صغیر (مثلاً سیتی). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «مأجوج»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وج» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید