معنی لیقة
5 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) آنچه در دوات نهند از لاس و موی و جز آن. (منتهی الارب). ریقه. صوف و مانند آن که در دوات کنند. پشم یا ابریشم که در دوات بود. (السامی فی الاسامی). سفت. صوف دویت. (زمخشری). آنچه از نخ یا ابریشم و جز آن در دوات نهند و بر آن مرکب ریزند. کرسف. صوف دوات که در سیاهی تر کنند. (غیاث). پرز. (منتهی الارب). پرزه. لیق. (آنندراج) (غیاث): چون لیقهٔ دوات کهن گشته پوسیده گشت در تن مردارش.خاقانی. هرشفة؛ لیقهٔ دوات که خشک گردد. الاقة؛ لیقه انداختن در دوات. (منتهی الارب). || صوف یا نخ که در چراغ های روغن گذارند. علامی فهامی در آئین اکبری در بیان ضوابط شمع و چراغ خانه نویسد: در هر فتیله یک سیر روغن و نیم سیر لیقه به کار رود. (از آنندراج). || گل چسبنده که بر دیوار اندازند و بچسبد. (منتهی الارب). || جامهٔ کهنه به آب مستعمل. (آنندراج). || چیزی سیاه که در کحل کنند. (منتخب اللغات). لیق.[ لَ قَ ] (ع مص) لیق. لیقه انداختن در دوات و نیکو کردن سیاهی آن را. (منتهی الارب). صوف و مانند آن در دوات کردن. (منتخب اللغات). رجوع به لیق شود.
کلمات همقافیه با «لیقة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قة» برای سرودن شعر