معنی لیسه
5 بازدید
[ سَ / سِ ] (اِ) قسمی کرم انگل درخت سیب و گوجه. حشره ای است آفت درخت سیب و گوجه که درخت را با تنیدهٔ چون تار عنکبوت پوشد و پروانهٔ آن سفید و خالدار است. کرمی که بر روی برگها نشیند و از تار بسیار نازکی خود را پوشد و برگ را خورد. بعض موارد آن را غنج گویند. آفتی است درخت سیب و گوجه را، در اول کرمی است و چون کامل شود پیلهٔ سفیدرنگ تند و در میان آن تبدیل به عروسک گردد و سپس به پروانهٔ خود مسخ شود. || سنگی در آغل که بر سر آن نمک نهند لیسیدن دواب را. جائی که ستور را نمک گذارند تا بلیسد بجای نمک گاو و گوسفند و غیره. || (ص) احمق به لهجهٔ اصفهان. (محاسن اصفهان ص ۹۰).[ سِ ] (اِخ) دهی از بخش مینودشت شهرستان گرگان واقع در هزارگزی جنوب مینودشت. کوهستانی و معتدل. دارای ۲۱۰ تن سکنه. آب آن از چشمه سار. محصول آنجا غلات، ابریشم، حبوبات و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان بافتن پارچهٔ ابریشمی و کرباس و شال و چادرشب و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «لیسه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سه» برای سرودن شعر