معنی لیان
5 بازدید
(ع اِ) جِ لین. (منتهی الارب).[ لَ ] (ع مص) لَین. لینة. نرم گردیدن. || (اِمص) فراخی و تازگی زندگانی. یقال: هو فی لیان من العیش؛ ای فی خفض و دعة. (منتهی الارب).[ لِ ] (ع مص) ملاینة. نرمی کردن با هم. نرم شدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر).[ لَ ] (ع مص) لیّ. (زوزنی) (تاج المصادر). مدافعت کردن. (تاج المصادر). مداومت کردن وام. (زوزنی).[ لَ / لِ ] (ص) درخشان و تابان. (برهان). تابش دهنده و درخشان و بافروغ بود. (صحاح الفرس). مُضی ء. روشنائی و فروغی که از پی یکدیگر بدرخشد. (برهان). فروغ آینه بود و تیغ و چیزهای روشن. آتش دمنده و فروزان، چنانکه از پس یکدیگر همی درخشد با روشنائی. (نسخه ای از لغت نامهٔ اسدی): جمشید کیانی نه که خورشید لیانی کز نور عیانی همه رخ عین سنائی.خاقانی. - لیان لیان؛ مشعشع. و رجوع به مدخل های لی لی زدن و لیان لیان و لپان لپان شود.(اِخ) نام خال یعقوب پیغمبر. رجوع به حبیب السیر ج ۱ صص ۲۲-۲۳ شود.
کلمات همقافیه با «لیان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر