معنی واژه لکه
3 بازدید
[ لُ کْ کَ / کِ ] (اِ) نوعی از رفتار اسب و اشتر. قسمی رفتن اسب و جز آن. لک.[ لُ کَ / کِ ] (اِ) نان قندی.[ لَ کْ کَ / کِ ] (اِ) قطره. چکه. پنده. قطرهٔ خرد. سرشک. اشک. یک لکه باران. یک لکه خون. || خال. لک. نقطهٔ به رنگی دیگر. خال که بر جامه و جز آن افتد به رنگی غیر رنگ آن. || خالی به رنگی غیر رنگ بشره. و رجوع به لک شود. || نکته. || جا. گله. نقطه: یک لکه جا؛ یک گله جا. یک نقطه. یک لکه ابر.[ لُ کْ کَ ] (ع اِ) داغ. || پارچه. (غیاث) (آنندراج).