معنی لکلک

معنی واژه لکلک

3 بازدید
[ لَ لَ ] (اِ) لک لک. لقلق. ابوحدیج. <۵۳۰۶۴۰۱۳۰۱۱۹۷۶۰۰۱>... قعقع. (منتهی الارب). لقلاق. مرغی است حرام گوشت و از جملهٔ طیور وحشی است. طائر آبی است. (غیاث). زاغور. فالرغس. فالرغوس. بلارج. (برهان). مرغی است مشهور که گردن و پای دراز دارد و مار شکار کند و چندان از هوا بر روی خار و سنگلاخ رها کند که مجروح و هلاک شود پس به آشیانه برد و بخورد: لکلک گوید که لک الحمد و لک الشکر تو طعمهٔ من کرده ای آن مار ژیان را. سنائی (از انجمن آرا). لگلگ با کاف فارسی نیز آمده است. رجوع به لگلگ و لقلق و لقلق شود.
[ لَ لَ ] (اِ) سخنان هرزه و یاوه و مانند فریاد لکلک. (برهان) (آنندراج). لکلکه : بس کن ای لکلک بیهوده ز گفتار تهی تا سخنها همه از جان مطهر گویند.مولوی.
[ لِ لِ ] (اِ) چوبکی باشد که بر دول آسیا به عنوانی نصب کنند که چون آسیا به گردش آید سر آن چوب حرکت کند و به دول خورد و دول را بجنباند و دانه به تندی در گلوی آسیا ریزد. ناوچه که از آن گندم به آسیا ریزد خردخرد. لکلکه : چون لکلک است کلکت بر آسیای معنی طاحون ز آب گردد نز لکلک معین زآن لکلک ای برادر گندم ز دول بجهد در آسیا درافتد معنی زهی مبین.مولوی.
[ لُ لُ ] (ع ص، اِ) شتر کوتاه سطبر درشت اندام. (منتهی الارب).
[ لَ لَ ] (اِخ) دهی از دهستان جلگه افشار دوم بخش اسدآباد شهرستان همدان، واقع در ۲۱هزارگزی جنوب باختر قصبهٔ اسدآباد و دوازده هزارگزی شوسهٔ اسدآباد به کنگاور. جلگه، سردسیر و مالاریائی و دارای ۸۶۵ تن سکنه. آب آن از چشمه و استخر طبیعی. محصول آنجا غلات، حبوبات، لبنیات و صیفی. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان جاجیم بافی و راه آن مالرو است و تابستان از طریق یوسف آباد و حسام آباد اتومبیل توان برد. مزرعهٔ سراب لک لک جزء آبادی است. در دشت اطراف این ده میش مرغ بسیار است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
[ لَ لَ ] (اِخ) دهی مرکز دهستان بهمئی گرمسیر بخش کهکیلویهٔ شهرستان بهبهان، واقع در ۴۲۰۰۰گزی خاور شوسهٔ جایزان به آغاجاری. دشت، گرمسیر و مالاریائی و دارای ۱۰۰ تن سکنه. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات، پشم و لبنیات. صنایع دستی قالی، قالیچه، حاجیم و جوال بافی و راه آن مالرو است. و دبستانی دارد. ساکنین از طایفهٔ بهمئی هستند. این آبادی را لیرکک هم مینامند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ لَ لَ ] (اِخ) نام ده کوچکی از بخش حومهٔ شهرستان ساوه و دارای ۲۰ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید