معنی واژه لکع
4 بازدید
[ لِ ] (ع ص) کوتاه بالا. (منتهی الارب).[ لُ کَ ] (ع ص، اِ) ناکس. بندهٔ نفس خوار. || بنده. || گول. || اسب. || آنکه متوجه گفتگو و جز آن نشود. || اسب کره. || خر کره. || کودک خرد. || ریم و چرک. (منتهی الارب).[ لَ ] (ع مص) گزیدن مار و کژدم. || خوردن. || نوشیدن. || سر زدن بره پستان مادر را در وقت شیر مکیدن. (منتهی الارب). || سستی کردن. تأخر.[ لَ کَ / لَ ] (ع مص) چسبیدن چرک بر چیزی و لازم شدن. (منتهی الارب). شوخ گرفتن بر چیزی. (تاج المصادر). چرک چفسیدن بر اندام. لکد. || لکاعة. ناکس گردیدن. (منتهی الارب).