معنی لچ
9 بازدید
[ لَ ] (اِ) رخساره. روی. عارض. (برهان). رُخ. رخساره باشد و آن را سج نیز گویند. (جهانگیری). || لگدکون باشد به زبان فارسی. (حاشیهٔ لغت نامهٔ اسدی نخجوانی). لگدی باشد که به پشت پای زنند و لپرک نیز گویند به زبان آذربایجان. (لغت نامهٔ اسدی نسخهٔ نخجوانی). لج. و رجوع به لج شود: یکروز به گرمابه همی آب فروریخت مردی بزدش لچ به غلط بر در دهلیز. منجیک. || زاگ رنگرزان بود. (حاشیهٔ لغت نامهٔ اسدی نسخهٔ نخجوانی). برهان قاطع این کلمه را لخچ ضبط کرده و فرهنگ اسدی نخجوانی نیز لخچ ضبط کرده و شاهد هم دارد.[ لُ ] (ص) مخفف لوچ. برهنه و آن را لوج نیز گویند. (جهانگیری). لوت. عریان. (برهان). || نام قومی که بزرگان ایشان سینهٔ عریان میداشتند. (غیاث) (آنندراج). || (اِ) در فارسی قدیم به معنی لب و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «لچ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لچ» برای سرودن شعر