معنی لوی

معنی لوی

6 بازدید
[ لِ وا ] (اِخ) یوم اللوی؛ زعموا انه یوم واردات لبنی ثعلبة علی بنی یربوح. قال جریر: کسونا ذباب السیف هامة عارض غداة اللوی و النجیل (؟) تدمی کلومها. (مجمع الامثال میدانی).
[ لِ وا ] (اِخ) نام رودباری از وادی های بنی سلیم و یوم اللوی وقعتی بدانجا بوده است. (از عجم البلدان).
[ لِ ] (اِخ) نام کرسی بخش کرس از ولایت سارتن به فرانسه. دارای ۳۲۴۷ تن سکنه.
[ لِ ] (اِخ) امیل. مصور تاریخ فرانسه، مولد پاریس (۱۸۲۶-۱۸۹۰ م.).
[ لِ ] (اِخ) مُریس. ریاضی دان و مهندس فرانسوی، مولد ری بوویه (۱۸۳۸-۱۹۱۰ م.).
[ لِ ] (اِخ) نام سومین پسر یعقوب پیغمبر. رجوع به لاوی شود.
[ لِ ] (ع اِ) ممالهٔ لوا. درفش. عَلَم. و رجوع به لواء و لوا شود: سخن سپارد بیهوش را به بند بلا سخن سپارد هشیار را به عهد و لوی. ناصرخسرو. رتبت او نهاده منبر و تخت رفعت او سپرده عهد و لوی.ابوالفرج رونی.
[ لِ وا ] (ع اِ) پایان ریگ توده. (منتهی الارب). ریگ برهم پیچیده. ج، الویه. (مهذب الاسماء). || جای باریک و کج شده از آن. ج، الواء، الویه. (منتهی الارب).
[ لَ وا ] (ع اِمص) پیچش شکم و درد آن. (منتهی الارب). پیچائی ناف. (مهذب الاسماء). بیجیذج (طب). فیجیذق. پیچیدک. پیچیدج. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی باب هشتم از جزء چهارم از گفتار نخستین از کتاب ششم). علوز. علوص. بیماری که از بسیار خوردن و آشامیدن و تقلیل ریاضت پدید آید و تن و عروق و عضله پر شود از بخارات و بادها و ماندگی حس شود و رگها و ماهیچه ها کشیده شوند و خمیازه بسیار شود، و روی چشمان سرخ شوند. (بحر الجواهر). باشد که مردم چند روز طعام و شراب زیادت خورد و ریاضت کمتر کند و بدان سبب تن او ممتلی گردد و عضله های او جمع شود و اندر خویشتن ماندگی یابد و به سبب بادها و بخارها عضله ها و رگها کشیده شود و مردم خویشتن را همی پیچد و همی یازد و تمطی و تثاوب می کند و رنگ روی و چشم سرخ شود این حال را اللوی گویند به تازی و بیجیذج نیز گویند و این لفظ پارسی است معرب کرده، یعنی تازی گردانیده. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || (مص) کجی. لوی القدح و الرمد؛ کج گردید. || لوی الکَلَأُ؛ خشک گردید. || (ضمیر) آنان که. جِ التی، بر غیر لفظ. اللای. (منتهی الارب).
[ لُ وا ] (ع اِ) ناچیزها. || باطلها. (منتهی الارب).
[ لَ وی ی ] (ع اِ) درختی است. || (ص) گیاه خشک. (منتهی الارب). ترهٔ خشک. (مهذب الاسماء). گیاه پژمرده. (منتهی الارب).

کلمات هم‌قافیه با «لوی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید