معنی لوری

معنی لوری

23 بازدید
(ص نسبی، اِ) لولی. کولی. زط. غربال بند. حَرامی. غربتی. غَرَه چی. قرشمال. توشمال. سوزمانی. قَره چی. چینگانه. فیج. نام طایفه ای است که بازی گری و سرائیدن به کوچه ها پیشهٔ ایشان باشد. (غیاث). سرودگوی و گدای کوچه ها. نام طایفه ای است که ایشان را کاولی میگویند. (برهان). منسوب به طایفهٔ لور. در هند ایشان را کاولی گویند و در ایران الف را حذف کنند و کولی گویند و شعرا در اشعار لوری و لولی گفته اند. گویند شاپور هنگام بستن بند شوشتر چند هزار تن از این طایفه از کابل احضار کرد و به خوزستان آورد. روز مردان ایشان کار کردندی و شب زنان ایشان به کار آب به رقاصی و هم بستری مردم به سر بردندی. و در زمان کریمخان زند در خارج شهر شیراز از این طایفه بوده اند و به همان احوال رفتار میکرده و معنی لولی، بی شرم و بی حیاست. (انجمن آرا). بی حیا. بی شرم. (از برهان): از آن لوریان برگزین ده سوار نر و ماده بر زخم بربط سوار.فردوسی. همانگاه شنگل گزین کرد زود ز لوری کجا شاه فرموده بود.فردوسی. کنون لوری از پاک گفتار اوی همی گردد اندر جهان چاره جوی.فردوسی. به هر یک یکی داد گاو و خری ز لوری همی ساخت برزیگری.فردوسی. بشد لوری و گاو و گندم بخورد بیامد سر ساله رخساره زرد.فردوسی. صلصل باغی به باغ اندر همی گرید به درد بلبل راغی به راغ اندر همی نالد به زار این زند بر چنگهای سغدیان پالیزبان وآن زند بر نایهای لوریان آزادوار. منوچهری. پس از هندوان [ به امر بهرام گور ] دوازده هزار مطرب بیاوردند. زن و مرد و لوریان که هنوز برجایند از نژاد ایشانند. (مجمل التواریخ). رومی آب روزگارت برد و تو در کار آب لوریی شب رخت عمرت برد و تو در پنج و چار. جمال الدین عبدالرزاق. لوریی گفت مرا در عرفات که می و بنگ نگیرم پس از این. خاقانی. با ترکتاز طرهٔ هندوی تو مرا همواره همچو بنگه لوری است خان و مان. کمال اسماعیل. مهبط نور الهی نشود حجرهٔ دیو بنگه لوری کی منزل سلطان گردد. کمال اسماعیل. حکایت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و شب از تشویش لوریان در خانه تنها خوابش نمی برد. (گلستان سعدی). و رجوع به لولی شود. || ظریف و لطیف و نازک. || علتی و مرضی است که گوشت اعضای مردم فرومیریزد و آن را خوره گویند و به عربی جذام خوانند. (برهان). نام مرضی است که به عربی جذام گویند و ساری است و در آذربایجان بروز دارد. علاج آن نتوانسته اند الا بیرون کردن ایشان.
(ص نسبی) منسوب است به لور.
(اِخ) نام کرسی بخش کرس از ولایت باستیا. دارای ۱۵۲۵تن سکنه.
(اِخ) نام صحرائی به گرجستان. (جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۱۶۳).
(اِخ) شهری از بلاد مشرق دریاچهٔ ایروان که به دست جلال الدین منکبرنی فتح شد. (تاریخ مغول ص ۱۲۸).

کلمات هم‌قافیه با «لوری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید