معنی لور
6 بازدید
(اِ) قسمی از شیر که زفت شود چون پنیری ریزه آنگاه که شیر ببرد. حالوم. شیراز. (سروری). قسمت بسته شدهٔ شیر بریده. مادهٔ پنیری که از شیر بریده و کلچیده حاصل آید و آن غذائی ثقیل است و با شکر یا شیره خورند. محمدبن یوسف هروی در بحر الجواهر گوید: اجزاء دَسمة تختلط بلطیف الجبنیه عند انفصال ماءالجبن و ینفصل عنه بالغلیان؟ (بحر الجواهر). مادهٔ زفتی که از شیر بریده حاصل شود. شیر بسته. بریدهٔ شیر. ثُفل. (زمخشری). شیر بریده و آن غیر پنیر است. دَلَمهٔ شیر. کریز. کریس. (السامی): و از همهٔ شیرینیها و از لور و شیر و دوغ پرهیز کنند و طعام از غوره و سماق و زرشک و انار دانگ باید داد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). نرم و نازک تری ز لور و پنیر چرب و شیرین تری ز شکر و شیر همچو سیماب کآوری در مشت از لطافت برون رود ز انگشت.نظامی . کدک و کشک نهاده ست و تغار لور و دوغ قدحی کرده پر از کنگر و کنب خوشخوار. بسحاق اطعمه. || روغن و مسکه. (آنندراج). || نوعی از پنیر باشد و آن را از آب پنیر تازه مانند پنیر سازند. || ماست چکیده. || زمینی را گویند که آن را سیلاب کنده باشد. (برهان). آن را لورکند نیز گویند. (جهانگیری): هشیار باش و خفته مرو تیز بر ستور تا نوفتد ستور تو ناگه به جَرّ و لور. ناصرخسرو. صفی گر اژدهائی بد گزنده به لور مارپیچی شد خزنده یکی از عجز تن داده به تسلیم یکی در لور و کردر میشد از بیم. امیرخسرو. گر سبکساری مترس از راه ناهموار از آنک بهترین میدان تک خرگوش را لور و لر است. امیرخسرو. || سیل. || کمان ندافی و آن را لورک نیز خوانند. (جهانگیری). کمان حلاجی. (برهان). کمان پنبه زنی. لورک. || نوعی از کشتی و سفینه. (غیاث). || (ص) بی شرم و بی حیا. (برهان). آن را لون نیز خوانند. (جهانگیری).(اِخ) لُر. ناحیتی وسیع است میان اصفهان و خوزستان و جزء خوزستان محسوب میشود. رجوع به لُر شود. (معجم البلدان): و در مصاحبت امیر ارغون مشاهیر و معتبران خراسان و عراق و لور و آذربایجان و شیروان. (جهانگشای جوینی). و کوهی هست میان فارس و لور که آن را تنگ تکو گویند. (جهانگشای جوینی ص ۱۱۳). از لور و شول و فارس صدهزار مرد پیاده جمع کنیم. (جهانگشای جوینی ص ۱۱۷). به جانب آذربایجان فرستاد و از آن قلاع ملاحده و روم و گرج و ارمن و لور و کرد همچنین. (جامع التواریخ رشیدی). || نام گروهی از مردم صحرانشین. لُر. رجوع به لر شود: جهان آسوده شد از دزد و طرّار ز کرد و لور و از ره گیر و عیار. فخرالدین اسعد (ویس و رامین).(یونانی، اِ) چنگ. صنج. (مفاتیح العلوم). || مرادف سمسول. و رجوع به لور و سمسول شود: تا به پنج رسید [شربت شراب در عهد کیقباد که آزمایش را به چند تن دادند] نشاط در ایشان آمد و رقص و کچول آغازیدند و لور و سمسول ورزیدند. (راحةالصدور راوندی).[ لَ ] (اِ) درختی است بلند دارای کائوچوک و در کرانه های خلیج فارس از بندر لنگه تا چاه بهار همه جا یافت شود. قسمی درخت کائوچوک دار که در چاه بهار و طبس، خودرو است. درختی بلند و قطور با ریشه های نابجا و شاخهای آن چند صد گز روی زمین را پوشد و آن از درختان کائوچوک دار است. این درخت از درختان عظیم کائوچوکی است و در بنادر و جزائر جنوب ایران چون بندرعباس و تیس و قشم و غیره هست.(اِخ) دهی از دهستان روضه چای بخش حومهٔ شهرستان ارومیه واقع در ۷۱هزارگزی شمال باختری ارومیه. در مسیر راه ارابه رو ارومیه به موانا. دامنه، معتدل و مالاریائی. دارای ۷۳۵ تن سکنه. آب آن از روضه چای. محصول آنجا غلات، توتون، حبوبات و انگور. شغل اهالی زراعت و راه آن ارابه رو است و در تابستان میتوان از موانا اتومبیل برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).(اِخ) دهی جزء دهستان دیلمان بخش سیاهکل دیلمان شهرستان لاهیجان، واقع در نُه هزارگزی جنوب باختری دیلمان. کوهستانی و سردسیر. دارای ۵۱۴ تن سکنه. آب آن از چشمه سار. محصول آنجا غلات و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۲).[ لِ وَ ] (اِ) گونه ای از اولس که در جنگلهای شمال از سیصد تا ۲۴۰۰ گزی ارتفاع پراکنده است. نام لِور را در کلارستاق و نور و کجور و گرگان و علی آباد و میان دره و رامیان بدین درخت، یعنی کارپینوس اریانتالیس دهند. اَلول. لول. بَر. بُر. برگت. کچف. اسَف (گااوبا).(اِخ) نام کرسی آرندیسمان (هُت-سائون) واقع در سی هزارگزی مشرق وِزول به فرانسه. دارای راه آهن و ۶۰۶۲ تن سکنه.
کلمات همقافیه با «لور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر