معنی لوبیا
5 بازدید
(اِ) لوبیاء. لوباء. (منتهی الارب). از گیاهان دو لپه ای و از تیرهٔ پروانه داران و از دستهٔ لوبیاها. این دسته اغلب ساقه های پیچنده و غلاف های دراز و دانه های بسیار دارند. (گیاه شناسی گل گلاب ص ۲۲۱). دانه ای است چون نخود، لکن کشیده و کم حجم تر از نخود به رنگ سرخ و سفید و گاهی دورنگ و سه رنگ مشهور به لوبیا چیتی یا قزوینی و هم لوبیائی که دو جانب آن سیاه باشد و بقیه سفید، مشهور به لوبیا چشم بلبلی (در تداول تهران) و سیاه چشم (در تداول قزوین). دانه ای است خرد نزدیک به باقلا که آن را سیاه چشمک گویند. (منتخب اللغات). لوبیای دورنگ (سفید دارای رگه ها و خطوط قرمز) یا سه رنگ که درشت تر از انواع دیگر است و به لوبیای قزوینی شهرت دارد و به آن که سیاه و سفید است لوبیای چشم بلبلی یا سیاه چشم گفته میشود. غله ای است معروف که در طعام کنند و بخورند. (آنندراج). نام غله ای است، سهلتر از ماش هضم شود و نفخش از باقلا کمتر باشد و بهترین آن سرخ رنگ بود و آن را لوویا هم میگویند و لوبا هم به نظر آمده است. (برهان). از جملهٔ بقولات است که در اکثر نقاط ایران به عمل می آید. اقسام آن عبارت است از: لوبیای قرمز، لوبیای سفید، لوبیای چشم بلبلی و در آن لغات است. دُجر. (منتهی الارب) (بحر الجواهر). ثامر. حُنُبل. اَجلَل. لوبیاج. (صیدنه). قریناء. (منتهی الارب). لوباء. (المعرب ص ۳۰۰). لوویاء. لوبیه. غند ماش. تُلک. ژاژومک که به عربی لیاء گویند. (برهان). صاحب بحر الجواهر گوید: حارة فی الاولی معتدل الرطوبة و الیبوسة و قیل بارد یابس مُنق من دم النفاس و یُدِرُّ الطمث و البول مخصب للبدن مخرج للاجنة و المشیة. (بحر الجواهر). ابوریحان در صیدنه آرد: ابن الاعرابی گوید: عرب لوبیا را لیاء گوید و یکی را لیاة و مدّ و قصر الف در لوبیا لغت است و لوبیاج هم میگویند و لوبا نیز گویند. «ری» گوید به خط شمر دیدم که عرب لوبیا را دُجر گویند به ضم <۵۳۰۶۴۰۱۳۰۱۱۹۸۰۳۰۱>... دال. و ثعلب از ابن الاعرابی به فتح دال روایت کند. و اهل ترمد او را ژاژومک گویند و به رومی مسوقی و به هندی دوَس و چولا نیز گویند. «ص اونی» گوید: گرم و تر است در اول و بادانگیز است، باه را تقویت کند و بول و حیض را براند. (از ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان). صاحب اختیارات گوید: لوبیا و لوبا نیز گویند و ثامر و آن سهلتر از ماش هضم شود و بیرون آید و نفخ وی کمتر از باقلا بود و نیکوترین آن سرخ بود که نخورده (؟) بود و طبیعت وی گرم بود در اول و معتدل بود در تری و خشکی و گویند سرد و خشک بود. و سرخ وی کمتر از غیر وی بود و آبی که وی را در آن پخته باشند حیض براند، خاصه سرخ وی و دم نفاس را پاک گرداند و بول براند و بدن را فربه کند و سینه و شش را نافع بود و مشیمه برون آورد و بچهٔ مرده و وی مولد خلط غلیط بلغمی بود و مغثی و مولد اخلاط بد و نفخ بود و ضرر آن کم بود، چون: بازیت و مری و سرکه و خردل و نمک و فلفل و دارچینی و سقز مستعمل کنند و شراب بر سر آن بیاشامند -انتهی. حکیم مؤمن در تحفه آرد: لوبیا، مؤلف تذکره گوید: لغت هندی است و به یونانی سیاهن (سیلمین) و به عربی (ظ . به عبری) فریقا نامند. نبات او شبیه به لبلاب و منبسط بر زمین و بعضی به مجاور خود می پیچد و دانهٔ بعضی سفید و از بعضی سرخ و از باقلی کوچکتر و شبیه به گردهٔ طیور و غلافش مانند باقلی و از آن رقیق تر و قوتش تا دو سال باقی و بهتر از باقلی و زبون تر از نخود و سرخ او در آخر اول گرم، و سفید او مایل به اعتدال و محرک باه و مولد منی و مدرّ شیر و بول و حیض و مسمن بدن. و شرب آب مطبوخ او با اندکی قند و جلوس در طبیخ او منقی نفاس و مخرج جنین زنده و مرده و مشیمه و جهت درد کمر و گرده مفید و دیرهضم و نفاخ و مولد خلط غلیظ و مصلحش خردل و آبکامه و زنجبیل و بالخاصیه مورث غثیان و مصلح آن دارچینی و سکنجبین است. ضریر انطاکی در تذکره آرد: لوبیا، هندیُ بالیونانیه سیاهین و القبطیه مامیرا و العبریة فریقا نبت سبط عریض الاوراق یمتد علی الارض و فی قضبانه کالخیوط یغرس بنیسان و یدرک بحزیران ثمره حب کالکلی مطرف بالحمرة و بعضه بالسواد داخل غلف اطول و اغلظ من الحلبة تبقی قوة هذا الحب نحو عشر سنین و هوا جود من الفول و دون الحمص حار رطب فی الثانیة ینفع من اوجاع الظهر و الکلی یهیج الباه جدا خصوصاً بالزنجبیل و یخصب الابدان و الهند تأکله لذلک کثیراً و اجود ما اکلت رطبة بالجوز و الزیت و ملازمة اکلها تجلو الابدان ولکنها تولد ریحاً یصلحها السکنجبین و الدارصینی و قیل تسمی الدمادم : نیستی آگه چه گویم مر ترا جز من همانک عامه گوید نیستی آگه ز نرخ لوبیا. ناصرخسرو. پس به طریق تو خدای جهان بی شک در ماش و جو و لوبیاست. ناصرخسرو. گه بپختم از برایت لوبیا. مولوی (از آنندراج). پا بجای زنگ زر بندم بپایش کوفته باز درّ لوبیا چنگل به جوهر گیرمش. بسحاق اطعمه. دمادم؛ نوعی از لوبیای هندی است. (منتهی الارب). خرمه؛ گیاهی است مانند لوبیا. (منتهی الارب). - لوبیا چیتی؛ لوبیای دورنگ مشهور به لوبیا قزوینی. - لوبیا سبز؛ لوبیای تازه. لوبیا که در غلاف بود نارسیده . - لوبیا سفید؛ نوعی از لوبیا به رنگ سفید یکدست. لوبیا الابیض. اصوفورون. فاسیولن. فاسیلیون . - لوبیا قرمز؛ نوعی از لوبیا به رنگ قرمز یکدست. رجوع به لوبیا شود. - لوبیا گلی. رجوع به لوبیا قرمز شود. - || قسمی گل . - لوبیا هندی؛ قسم اخیر فشغ است و در عراق دمادم نامند. (تحفهٔ حکیم مؤمن). - لوبیای تازه؛ لوبیای با پوست سبز. لوبیای نارسیده که در غلاف بود. - امثال: نرخ لوبیا را ندانی یا هنوز نرخ لوبیا نداند.(اِخ) الحوت الذی علیه الارض. (از معجم البلدان چ طهران ج ۴ ص ۳۸).(اِخ) بلاد لوبیا. (ابن البیطار در شرح کلمهٔ سقنقور). || موضع اعجمی. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «لوبیا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یا» برای سرودن شعر