معنی لو
6 بازدید
(پسوند) مزید مؤخر امکنه باشد: پیچه لو. آب لو. مقصودلو. کندلو. دیرسمالو. زیادلو. فراسانلو. بالو. خرسگلو. قولو. فهلو (پهله MMM فهله). سپانلو.[ لَ / لُو ] (اِ) حلوا. (جهانگیری). نوعی از حلوا. (برهان): لو و لوزینه اش در کار کردند ز جام عشرتش بیدار کردند.مجیر بیلقانی. || پشته. بلندی. (از جهانگیری) (از برهان): بدو بر شبان گفت ایدر بدو ره تازه پیش آیدت پر ز لو.فردوسی. || زردآب. (جهانگیری). زردآب را نیز گویند که به عربی صفرا خوانند. (برهان): غلط مکن ز ترش گر برای دفع لو است ز رشک چون تو نگاری است رنگ و بوی ترش. مولوی. || لب. (جهانگیری). به معنی لب هم آمده که به زبان عربی شفه گویند، چه در فارسی باء به واو و برعکس تبدیل می یابد. (برهان): مخلف خالدار مو لو شکر و کفاخشن حاجت وصف بنده نی هرکه خشن مجاخشن. پورفریدون. || لاو. ترکیب ها: - لو انداختن. لوانداز. لو دادن. رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود و لاو شود. || نامی که در شهسوار و رامسر به اوجا دهند. رجوع به اوجا شود. || در لهجهٔ گیلکی، بیاره یعنی بتهٔ پاره ای گیاهان، چون: هندوانه، خربزه، کدو، خیار و مانند آن.[ لَ ] (ع حرف) حرف شرط. اگر. اِن. گر. لوفُرضِ، اگر فرض شود. ولو، ولو اینکه، اگر هم. صاحب منتهی الارب گوید: هو حرف یقتضی فی الماضی امتناع مایلیه و استلزامه لتالیه. سیبویه... (منتهی الارب): شک نیاوردگان کرده یقین اِن و لوشان به جای رای وزین.دهخدا. - شاه لولاک؛ نبی اکرم. - لولاک؛ اشاره به حدیث: لولاک لما خلقت الافلاک.(اِ) ظرف هرچه باشد. (شعوری).(اِخ) نام قصبه ای از مازندران. (جهانگیری) (برهان).(اِخ) نام رودخانه ای به فرانسه به درازای ۱۲۵هزار گز.[ لَ وِنْ ] (ع ص) کج از ریگ و تیر. || دردگین شکم. || پیچش زده. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «لو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لو» برای سرودن شعر