معنی لهب
6 بازدید
[ لِ / لَ هِ ] (ع اِ) گشادگی میان دو کوه یا شکاف کوه یا شعبهٔ خرد در آن یا روی کوه همچو دیوار برآمده که بر آن برآمدن نتوانند. ج، الهاب، لهوب، لهاب، لهابة. || (اِخ) قبیله ای است از ازد. (منتهی الارب).[ لَ ] (ع اِ) شعلهٔ آتش بی دود. (منتهی الارب). زبانهٔ آتش بی دود. (مهذب الاسماء).[ لَ هَ ] (ع اِ) زبانهٔ آتش یا شعلهٔ آن. (منتهی الارب). مارج. شواظ. زبانه (در آتش). افرازه. شعله. لهیب. لظی. گرازه (در تداول مردم قزوین): با رخ رخشان چون گرد مهی بر فلکی بر سماوات علا برشده زیشان لهبی. منوچهری. خشک گردد ز تف صاعقه دریای محیط گر پدیدار شود ز آتش خشم تو لهب. سنائی. بر چرخ کمان کشیدم از دل کز آتش دل لهب کشیدم.خاقانی. لاجرم در ظرف باشد اعتداد در لهبها نبود الا اتحاد.مولوی. شعله شعله می رسد از لامکان میرود دود و لهب تا آسمان.مولوی. زآنکه چون مرده بود تن بی لهب پیش او نی روز بنماید نه شب.مولوی. بل بجای خوان خود آتش آمدی اندر این منزل لهب بر ما زدی.مولوی. آتش از استیزه افزودی لهب میرسد او را مدد از صنع رب.مولوی. || غبار بالارفته. (منتخب اللغات). گرد بالا و بلندبرآمده. (منتهی الارب). - ابولهب؛ کنیت عبدالعزی بن عبدالمطلب کنی لجماله و التهاب وجهه او لماله. (منتهی الارب). رجوع به ابولهب شود.[ لَ / لَ هَ ] (ع مص) لهیب. لهبان. لهاب. زبانه زدن آتش بی دود. (منتهی الارب). گرازه کشیدن آتش (در تداول مردم قزوین).[ لَ هَ ] (اِخ) مغنیة من مغنیات المصر العباسی فی خلافة المتوکل، کانت لخالدبن یزیدبن هبیرة. قال ابوشبل الشاعر: کان خالد یغشانا و جاریتة لهب فکنت اعبث بهما کثیراً او یشتمانی فقام مولاها یوماً الی الخابیة یستقی نبیذاً فاذا قمیصه قد انشق فقلت فیه: قالت له لهب یوماً و جادلها بالشعر فی باب فعلان و مفعول اماالقمیص فقد اودی الزمان به فلیت شعری ماحال السراویل. (اعلام النساء ج ۳ ص ۱۳۶۴).[ لَ هَ ] (ع مص) تشنه گردیدن. (منتهی الارب). تشنه شدن. (دهار) (زوزنی) تاج المصادر). عطش مفرط.[ لَ هَ ] (اِخ) ابن الخندق... قال ابوموسی فی الذیل ذکره عبدان المروزی و اخرج من طریق العوام بن حوشب عن لهب بن الخندق رجل منهم و کان جاهلیا قال عوف بن مالک فی الجاهلیة الجهلاء لان اموت عطشاً احب الی من ان اموت مخلافا لوعد. قلت و قد اخرج ابن منذة هذا الاثر من هذا اوجه و لم یقل فی لهب بن الخندق انه کان جاهلیا فی روایته عوف بن النعمان کما تقدم فی ترجمة عوف بن النعمان و قد ذکر لهیبا فی التابعین البخاری و غیره. (الاصابة ج ۶ ص ۱۲).[ ] (اِ) بادنجان. (از تحفهٔ حکیم مؤمن).
کلمات همقافیه با «لهب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هب» برای سرودن شعر