معنی له
6 بازدید
[ لَ هْ ] (ترکی، حرف اضافه) در ترکی ترجمهٔ «با» که برای معنی معیت آید و در اصل «اِلَه» بوده به کسر همزه. (غیاث).[ لَ هْ ] (ع حرف جر +ضمیر) (از: لَ +ه) برای او. او را. - مدّعی ََ له. - مُعَظَّمٌ له. - ولَهُ؛ او راست. || لَهِ. به سودِ. به نفعِ. مقابلِ علیهِ. - لَهِ او؛ به سودِ او. به نفعِ او. برای او. بهر او. - له و علیه؛ به سود و به زیان: باید دلایلِ له و علیه طرفین دعوا را شنید. - له و علیه گفتن؛ به سود و زیان گفتن: له و علیه چیزی نگفتم. || (اِ) (اصطلاح فلسفه) مِلْک. جِدَه. ذو. - مقولهٔ لَهْ؛ نام یکی از مقولات است. (اساس الاقتباس ص ۵۱). رجوع به جِدَه شود.[ لَ ه ه ] (ع مص) تنک و نیک ساختن موی را و نیکو گردانیدن. (از منتهی الارب). له الشعر؛ رققه و حسنه. (اقرب الموارد).[ لَ هْ ] (اِ) شراب. بادهٔ انگوری. شراب انگوری. (برهان): هرچه بستاند از حرام و حرج از بهای نماز و روزه و حج یا به له یا به منگ صرف کند برف را یار دوغ و ترف کند.سنائی. با له و منگ عمر خویش هدر.سنائی. دولت آنراست در این وقت که آبش از له صلت آنراست در این شهر که نانش از بنگ. سنائی. || بوی. (جهانگیری). مطلق بوی را گویند، خواه بوی خوش و خواه بوی بد. (برهان): هر یکی را ز سیلی و له تازسبلت و ریش و خایگان گنده.سوزنی. من چه گفتم کجا بماند دل که دلم له نبرده رفت از کار.مولوی. || درخت ناجو را گویند و به عربی صنوبر خوانند. (برهان). ناژو. || جخج. جخش. خرک، جخش چیزیست که بگردن اهل فرغانه و ختلان برآید چون بادنجانی و درد نکند و بزبان ما آن را له گویند. (لغت نامهٔ اسدی ذیل لغت جخش). || سیلاب. (به لهجهٔ طبری). || لَهْ یا لِهْ. پسوند که مثل علامت تصغیر می نماید: زنگله. چراغله. چرخله. کندوله. لوله. جغله. کوتوله. خپله. || مزید مؤخر امکنه واقع شود: مشتله. مشوله. ملاله. جدیله. بتیله. ابله. بوله.[ لَ هْ ] (اِخ) نام شهری است از ترکستان. (برهان). ... و آن اکنون در تصرف دولت روس است. (آنندراج).[ لِ هْ ] (ص) ازهم پاشیده و مهراشده و مضمحل گردیده باشد. (برهان). مضمحل و ازهم پاشیده. (جهانگیری).[ لِ هْ ] (اِخ) مردم پلنی. مردم لهستان. || نام رودی در باویر آلمان . || نام شهری از فرنگستان که در حدود روم واقع است. (برهان).[ لِ هْ ] (اِ) نامی که در رودسر، دیلمان و لاهیجان به اوجا دهند. ملج. ملیج. شلدار. لروت. لونگا. سمد. سمت. قره آقاج. و رجوع به اوجا شود. (جنگل شناسی ساعی ج ۲ ص ۲۱۰).[ لُ هْ ] (اِ) نام پرنده ای است صاحب مخلب و در کوههای بلند آشیان کند و به عربی عقاب گویندش. (برهان). مرغی باشد ذی مخلب که بر کوههای بلند آشیانه کند به غایت قوی و بزرگ بود و آن را اله نیز گویند و به تازی عقاب خوانند. (جهانگیری). صاحب آنندراج گوید: و به معنی مرغ شکاری (به اول مضموم) آورده اند، گویند عقاب است و آن خطاست.
کلمات همقافیه با «له»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر