معنی لنگه

معنی لنگه

5 بازدید
[ لِ گَ / گِ ] (اِ) تاچه. عدل. تابار. تای. تا. لنگه بار. یکی از دو قسمت بار. عدل و آن یک جزء بار است، یعنی آنچه که بر یک سوی راست یا چپ ستوری حمل کنند. نیمی از بار و آن بیشتر در هندوانه و خربزه و چغندر و برنج و گندم و امثال آن به کار است. مقابل عدل که در قماش مستعمل است و مقابل تنگ که در شکر معمول است. نصف بار. نصف یک بار که بر یک سوی ستور بردارند. عِدل. عِب ء. ثانی اثنین. تنگ. (زمخشری). لنگه یا عدل یا صندوق که در اصطلاح مردم اصفهان، دوازده من تبریز است: یک لنگهٔ زغال، یک لنگهٔ هندوانه و جز آن. || مصراع. (در درها). طبق. لت. لخت. صفق. یکی از دو قسمت در دو لختی: دو لنگهٔ در را پیش کرد. || مرادف لنگ که گذشت و لگنه به تقدیم گاف بر نون از تصرفات لوطیان است. (آنندراج). || فرد. تا. تای. تاه. طاق. یکی. فردی از زوجی. مقابل جفت. هر تای از جفت یا زوجی. - لنگه کفش کهنهٔ کسی بودن؛ به مزاح سخت حامی و طرفدار و مدافع او بودن. - یک لنگهٔ ابرو؛ یک تای ابرو: یک لنگهٔ ابروی او به هزار دیگران می ارزد. - یک لنگه ارسی، کفش، گیوه؛ یک تای از آنها. - یک لنگه بار؛ یک تای بار. - امثال: لنگهٔ گیوه را با سرنیزه چه کار. || عدیل. تای. شبیه. مثل. ثانی اثنین. همتا. چون. مانند (در تداول زنان و مجازاً در تداول عامه): لنگهٔ او؛ مانند او. من لنگهٔ شما نیستم که دوستان را فراموش کنم. لنگه ندارد؛ نظیر ندارد. - لنگه به لنگه؛ ناهمتا. تابه تا. غیرمشابه. که هر دو لنگ به یک اندازه و یا رنگ و امثال آن نباشند. ناجور. که به یک شکل یا قد یا اندازه و رنگ و غیره هستند: کفشهای من در مهمانی لنگه به لنگه شده است؛ یک تای آن با یک تای کفش مهمان دیگری عوض شده است. - لنگه به لنگه ابرو انداختن؛ یک ابرو را بالا بردن در حالی که دیگری به جای خویش باشد؛ به کرشمه و دلال به نوبت ابروی راست و ابروی چپ را جداجدا بالا بردن و به زیر آوردن: ابرو بنداز لنگه لنگه. || سنگ لنگه؛ خرسنگها که زیر بنا به کار برند.
[ لِ گَ ] (اِخ) از بلوکات ناحیهٔ عباسی است، طول ۸۶ و عرض ۳۶هزار گز واقع در جنوب لار. نام یکی از بخشهای پنجگانهٔ شهرستان لار و محدود است از شمال به بخش بستک، از جنوب به خلیج فارس، از باختر به بخش گاوبندی لار و از خاور به شهرستان بندرعباس. این بخش در جنوب خاوری شهرستان واقع، هوای آن در سواحل خلیج فارس گرم و مرطوب و در نقاطی که پشت ارتفاعات هستند گرم و خشک است. تابستان های بخش طولانی و بسیار گرم و زمستانهای آن ملایم است. آب مشروب به طور کلی از چاه و باران (در برکه ها جمع و نگاهداری میشود) و زراعت در همه جا دیمی است. محصولات عبارتند از: غلات و جزئی خرما و جزئی صیفی. شغل اهالی زراعت، کسب، صید ماهی و مروارید و در سواحل، باربری دریائی. صنعت معموله در بنادر، ساختن و تعمیر کرجی های بادی و در سایر نقاط گلیم بافی است. این بخش از شش دهستان به نام: حومه، مرزوقی، چارکی، عبیدلی، حمداوی و بدوی تشکیل یافته و مجموع قراء و قصبات آن ۹۱ و نفوس بخش در حدود ۴۱هزار تن و مرکز بخش قصبه و بندر لنگه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷).
[ لَ گِ ] (اِخ) دهی از دهستان مؤمن آباد بخش درمیان شهرستان بیرجند، واقع در ۴۱هزارگزی جنوب درمیان و ۴هزارگزی خاور راه شوسهٔ بیرجند به درح. جلگه و گرمسیر. دارای ۴۷ تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
[ لِ گِ ] (اِخ) نام دهستان حومهٔ بخش لنگهٔ شهرستان لار. این دهستان در جنوب خاوری بخش در جلگه، مشرف به خلیج فارس واقع و از شمال به ارتفاعات دین، تنگ کوه و پل غار متکی است. هوای آن گرم و مرطوب و مالاریائی. آب مشروب آن از باران و چاه و زراعت به طور کلی دیمی. محصولات آنجا غلات، خرما و جزئی صیفی کاری. شغل اهالی زراعت، کسب، صید ماهی و دریانوردی، صنعت متداول ساختن و تعمیر کرجی های بادبانی است. این دهستان از ۲۹ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و نفوس آن در حدود هفده هزار تن و قرای مهم آن عبارت است از بندر کنگ، بند معلم، برکهٔ علی مهرگان و بندر شناس. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷). از نواحی لارستان میانهٔ مشرق و جنوب شهر لار. درازای آن از امیران تا کوبستانه ۱۴ فرسخ و پهنای آن از چمپه تا بندر لنگه شش فرسخ است.
[ لِ گِ ] (اِخ) بندر لنگه نزدیک مهرگان در آخر راه لار به ساحل خلیج فارس در ۶۸۸۰۰۰گزی شیراز واقع است. قصبه و بندر مرکز بخش لنگه و دهستان حومهٔ شهرستان لار، و مختصات جغرافیائی آن عبارت است از: طول ۵۴ درجه و ۵۳ دقیقه از گرینویچ، عرض ۲۶ درجه و ۳۳ دقیقه و ارتفاع از سطح دریا به طور متوسط پنج متر. در ۳۰۶هزارگزی جنوب خاوری لار و ۶۱۶هزارگزی جنوب خاوری بندر بوشهر واقع شده و به وسیلهٔ راه شوسه به دو شهر مزبور و بندرعباس مربوط میباشد. هوای قصبه گرم، مرطوب و مالاریائی است و آب مشروب آن از چاه و باران تأمین میشود. سکنهٔ آن ۹۴۰۴ تن و شغل اهالی تجارت، پیله وری، دریانوردی، صید ماهی و ساختن کرجی های بادی است. در حدود دویست باب دکان دارد و ادارات دولتی: بخشداری، شهربانی، مرزبانی، پست، تلگراف، دارائی و آمار، ژاندارمری، بانک ملی، گارد گمرک، شهرداری، دادگاه و بهداری بدانجاست. و هم لنگرگاه برای کشتیهای کوچک و متوسط در ۱۲۰۰ تا ۱۸۰۰ متری ساحل دارد و محلی نیز نزدیک ساحل برای تعمیر کشتیهای کوچک هست. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷). لنگه دارای ده هزار باب خانه و قریب سی هزار تن سکنه است. و آنجا معادن قیر، گوگرد، سنگ گچ و آهک هست. بندری است مرکز تجارت مروارید و اهالی به تجارت مروارید میپردازند. مرکز بندر لنگه دارای ۲۲۰۰ خانوار و ۱۱ قریه است. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۴۸۳). و رجوع به بندر لنگه شود.
[ لُ گِ ] (اِخ) نام کرسی بخش در (سِن-اِ-لوار) از ولایت سمور به فرانسه. دارای راه آهن و ۳۶۵۷ تن سکنه است.

کلمات هم‌قافیه با «لنگه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «گه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید