معنی واژه لند
4 بازدید
[ لَ ] (اِ) پسر که مقابل دختر است. || آلت تناسل را گویند و به زبان هندی نیز آلت تناسل باشد. (برهان). شرم مرد: یا ایها اللوند مرا پای خاست لند. (از فهرست دیوان سوزنی). توئی که لندی و سیکی به هندوی و به ترکی توئی که... و ایری به فارسی و به تازی. سوزنی.[ لُ ] (اِمص) اسم از لندیدن به معنی زیر لب سخن گفتن. ژکیدن و آهسته در زیر لب سخن گفتن از روی قهر و غضب و غصه. (برهان). دندیدن. سخن کردن باشد از خشم و غضب در زیر لب و آن را دندیدن و ژکیدن گویند. (جهانگیری). صاحب آنندراج گوید: مولوی در قصهٔ خضر و موسی و خراب کردن دیوار و دوباره ساختن و آب و خاک آوردن موسی گفته : برد فرمانش ولی لندش فزود کاین که ما کردیم کاری هرزه بود. و رجوع به لندش شود. || شکایت : چه خیل پیاده چه خیل سوار ز بدخواه چندان بیفکند خوار که مر مر گرا گشت چنگال کند شد از دست او پیش یزدان به لند. اسدی (گرشاسب نامهٔ اسدی). || (فعل امر) امر باشد به لندیدن و ژکیدن. || سخنان گزاف گفتن و لاف زدن. (برهان). لاف و گزاف. (آنندراج): گرچه صرصر بس درختان میکند بر گیاه سبز احسان می کند بر ضعیفی گیاه آن باد تند رحم کرد ای دل تو از قوت ملند.مولوی.[ لِ ] (اِخ) دهی از دهستان شهریاری بخش چهاردانگهٔ شهرستان ساری، واقع در ۴۸هزارگزی شمال خاوری کیاسر. کوهستانی، معتدل، مرطوب و مالاریائی و دارای ۲۰۰ تن سکنه. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات و ارزن. شغل اهالی زراعت و مختصر گله داری و صنایع دستی زنان شال و کرباس بافی و راه آن مالرو است. گله داران زمستان به قشلاق قره طقان میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳). رجوع به لندر و مازندران و استرآباد رابینو بخش انگلیسی ص ۱۳۰ شود.[ لُ ] (اِخ) نام شهری از سوئد جنوبی، دارای ۲۳۰۰۰ تن سکنه و دانشگاهی مشهور.