معنی واژه لمی
5 بازدید
[ لَ / لُ / لِ ما ] (ع اِمص) گندم گونی لب یا اندکی سیاهی آن که به حسن و ملاحت انجامد. (منتهی الارب).[ لَ ما ] (ع مص) اَلمی ََ گردیدن مرد؛ یعنی گندم گون یا سیاه شدن لب او. (منتهی الارب). سیاهی لب و گندم گونی آن و آن نزد عرب حسن است.[ لِ مْ می ] (ص نسبی) منسوب به لمّ.مقابل انی : برهان لمی؛ دلیل لمی. الانتقال من المؤثر الی الاثر. تعلیل. استدلال از علت به معلول و مقابل ان که استدلال از معلول به علت است. و رجوع به برهان و لم شود.