معنی واژه لمعة
5 بازدید
[ لُ عَ ] (ع اِ) ارهٔ گیاه خشک میان گیاه تر. ج، لِماع. (منتهی الارب). پاره ای از گیاه که خشک شده و سپید شده باشد. (منتخب اللغات). || گروه مردم. (منتهی الارب). گروه آدمیان. (منتخب اللغات). || پاره ای از عضو که خشک ماند در وضو و غسل. (منتهی الارب). آنجا که آب بوی نرسد در غسل و طهارت. (مهذب الاسماء). || اندکی از زندگانی. || جای درخشان رنگ از اندام. (منتهی الارب). و سپیدی که بر سر باشد. (منتخب اللغات). ج، لُمع.[ لَ عَ ] (ع اِ) لمعه. یک درخش. روشنی، پرتو: لمعه ای از فیض نور بحر است اساس و ایالت خطهٔ وجود او بازداشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۷). رساله ای در ذکر صحابه رضوان اللََّه علیهم که لمعه ای است از بوارق بیان و حدائق بنان او. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۴). از وقت لمعهٔ فلق تا وقت مسقط شفق با طلایع مرگ به بازی درآمدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۴). نصربن الحسن بدین لمعهٔ برق منخدع گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). همه شب سمیر کواکب و مسیر مراکب بودم تا لمعهٔ کهولت صبح در مفارق شباب شب بدمید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۱). و اگر این اندیشه بر خاطر گذرد حاصلی جز آن نباشد که قاموس را ناموس برود و از شعلهٔ زبان بلکه از لمعهٔ سنان گیلانیان خود را در معرض خطر آورده باشد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۶۵). تو در میان خلایق به چشم اهل نظر چنانکه در شب تاریک لمعهٔ نوری. سعدی. درآمدی ز درم کاشکی چو لمعهٔ نور که بر دو دیدهٔ ما حکم او روان بودی. حافظ. حافظ چه می نهی دل، تو در خیال خوبان کی تشنه سیر گردد از لمعهٔ سرابی.حافظ.