معنی واژه لمحة
7 بازدید
[ لَ حَ ] (ع اِ) اسم است از لمح. ج، لمحات، ملامح. سفکة. (منتهی الارب). زمانهٔ اندک که به مقدار قلیل باشد. (غیاث). چشم زد: دیگر خصلت از خصال حمیده و خصائص پسندیدهٔ اوست که یک لمحة البصر از عمر او... ضایع نماند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۱). چون لمحهٔ لحظهٔ فراغی یابد به مطالعهٔ کتب و مجالست فضلا و مؤانست حکما... استیناس جوید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || دزدیدگی نگاه و پنهان دیدگی. || دیدن در چیزی. یک بار اندک دیدن چیزی را. || درخش. (منتهی الارب). درخشیدن برق. || شبه و مانند. یقال: فیه لمحة من ابیه. || خوبی. || حُسنِ روی که آشکار گردد. (منتهی الارب).