معنی واژه لمح
5 بازدید
[ لَ ] (ع ص، اِ) امر بارز و آشکار. یقال: لارینک لمحاً باصراً؛ ای امراً واضحاً. (منتهی الارب). || (اِمص) چشم زد. - لمحٌ باصر؛ نگاه تیز. - لمحِ بصر؛ چشم زدن. چشم بر هم زدن. لمح العین : مکن هرگز بدو فعلی اضافت گر خرد داری بجز ابداع یک مبدع کلمح العین او دانی. ناصرخسرو.[ لَ ] (ع مص) نگریستن. (دهار) (زوزنی) (تاج الصادر). نگریستن و دیدن به نگاه خفی و پنهان. (منتهی الارب). دیدن به نظر سبک. (منتخب اللغات). لمذ. (منتهی الارب). || درفشیدن برق. درخشیدن برق. (زوزنی). درخشیدن برق و ستاره. (منتهی الارب). درخشیدن. (ترجمان القرآن جرجانی). لمحان. تلماح. (منتهی الارب).