معنی واژه لقی
5 بازدید
[ لَ قا ] (ع ص) انداخته. ج، اَلقاء. (منتهی الارب).[ لَ قی ی ] (ع ص) با هم دیدارکننده. || متصل شونده. || رجل لقی فی الخیر و الشر، مرد بسیار خیر و شر دیده. || شقی لقی، از اتباع است. (منتهی الارب).[ لُ قْ یْ ] (ع مص) دیدار کردن. (منتهی الارب). رجوع به لِقی شود.[ لِ قْ یْ ] (ع مص) لقاء. لقاءة. لقایة. لِقیان. لِقیانة. لُقی. لقیان. لقیة. لقیانة. لُقیّ. لُقیً. لقاة. دیدار کردن کسی را. (منتهی الارب). دیدن. || رسیدن. || کارزار کردن. (زوزنی). || صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: نزد محدثان اخذ راوی است حدیث را از مشایخ، چنانکه از شرح نخبه در بیان روایت اقران و مذیح (کذا) مستفاد میشود.[ لُ ی ی ] (ع مص) دیدار کردن. (منتهی الارب). رجوع به لِقی شود.[ لُ قَنْ ] (ع مص) دیدار کردن. (منتهی الارب). لِقْیْ. رجوع به لِقْیْ شود.[ لَ قْ قی ] (حامص) حالت و چگونگی لق بودن. - لقی دندانها؛ تزعزع آن. تحرک آن. تزلزل اسنان.