معنی واژه لقمهٔ خلیفه
3 بازدید
[ لُ مَ / مِ یِ خَ فَ / فِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) بزماورد. زماورد. نرگس خوان. نرگسه خوان. لقمهٔ قاضی. نواله. میسر. مهنّا. نرجس المائدة. کام. حلوائی لطیف. نوعی از حلوا به غایت نفیس. (غیاث). و رجوع به بزماورد شود: کآن لقمهٔ خلیفه که از دست او خوری لوزینه ای است خردهٔ الماس در میان. خاقانی. موز با لقمهٔ خلیفه براز رطبش را سه بوسه برده به گاز.نظامی.