معنی واژه لقس
5 بازدید
[ لَ ] (ع اِ) گر. (منتهی الارب). جرب. (از اقرب الموارد).[ لَ ] (ع مص) عیب کردن کسی را. (منتهی الارب) (تاج المصادر) (زوزنی). || کشیدن دل به سوی چیزی و مایل شدن بدو. (منتهی الارب). || شوریدن دل و تباه شدن. لقس. شوریده شدن منش. (تاج المصادر) (زوزنی). || لقب نهادن. (تاج المصادر). لقب کردن. || افسوس داشتن. (زوزنی).[ لَ قِ ] (ع ص) مردم را لقب نهنده. || فسوسی. فسوس کننده. || آنکه بر یک روش نپاید. || دانا و دریابندهٔ چیزی. (منتهی الارب). || لقس النفس؛ که خاطر وی به هیچ نگشاید. محزون . (دزی).[ لَ ] (اِخ) ابن سلمان مولی کعب بن عجزة. ادرکَ النبی روی من مولاه ذکره ابن مندة. قلت و حدیثه عنه فی معجم الطبرانی. (الاصابة ج ۶ ص ۱۲).