معنی واژه لقاح
4 بازدید
[ لِ ] (ع ص، اِ) جِ لقحة. || جِ لقوح. (منتهی الارب).[ لِ ] (ع اِ) آبِ نر. || ناقهٔ با شیر یا ناقهٔ بچه آورده تا دو ماه یا سه ماه. (منتهی الارب). شتر مادهٔ شیردار. (تحفهٔ حکیم مؤمن): لقاح الابل؛ الحلابة. (تذکرهٔ ضریر انطاکی).[ لِ ] (ع مص) لقح. آبستن شدن شتر. (زوزنی) (منتهی الارب) (تاج المصادر) (ترجمان القرآن جرجانی). القاح. || لقاح مریم، ذکرانی در بیست وچهارم آذرماه جلالی و هشتم دسامبر فرانسوی. نفخة.[ لَ ] (ع اِ) آنچه بدان خرمابن را گشنی دهند. آنچه نخل را بدان گشنی دهند. نبیغ. || غورهٔ خرمابن نر. (منتهی الارب). نروی خرما. (مهذب الاسماء). گشن خرما. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی): لقاح نخل؛ گشن نخل. || گروهی از مردم سرکش که فرمانبر پادشاه نباشند. یا آنان که در جاهلیت گاهی نوبت سبا نرسید آنها را. (منتهی الارب).