معنی واژه لفیف
2 بازدید
[ لَ ] (ع ص، اِ) گروه مردم پراکنده از هر جای. قوله تعالی : {/B جِئْنََا بِکُمْ لَفِیفاً ۱۳-۱۵۱۷:۱۰۴/}(قرآن ۱۷/۱۰۴)؛ ای مجتمعین مختلطین من کل قبیلة. (منتهی الارب). آنچه از قبائل مختلف به هم جمع آیند. آمیخته بیکدیگر. (ترجمان القرآن جرجانی). انبوه و همه. یقال: جاؤا بلفیفهم و لفهم آمدند همه. (مهذب الاسماء). || طعام لفیف؛ خوردنی آمیخته به دو جنس یا زاید از آن. (منتهی الارب). || دوست. یقال: هو لطیف فلان؛ ای صدیقه (او هو لغیف بالغین المعجمه). (منتهی الارب). || درپیچیده. ج، لفائف. پیچیده. (دهار). || (اصطلاح علم صرف) کلمه ای که از سه حرف اصلی آن دو حرف علت باشد، خواه مقرون چون طوی و خواه مفروق چون وعی. (منتهی الارب). در حرف عرب آنکه فا و لام آن یا عین و لام آن حرف علة باشد. اولی را لفیف مفروق و دومی را لفیف مقرون گویند. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: لفیف نزد علماء صرف، عبارت است از لفظی که فاءالفعل و لام الفعل آن یکی از حروف عله باشد و آن را لفیف مفروق نامند و اگر فاءالفعل و عین الفعل و یا عین الفعل و لام الفعل یکی از حروف عله باشد آن را لفیف مقرون خوانند -انتهی: صحیح است و مثال است و مضاعف لفیف و ناقص و مهموز و اجوف. لفیف مفروق، آنکه فاء و لام آن حرف عله باشد. لفیف مقرون، آنکه عین و لامش عله باشد. ما اعتل عینهُ و لامه کقوی. (تعریفات جرجانی).