معنی واژه لفجن
5 بازدید
[ لَ جِ ] (ص نسبی) دارندهٔ لب سطبر. درشت لفج. کلان لفج : خداوندم زبانی روی کرده ست سیاه و لفجن و تاریک و رنجور. منوچهری. سر لفجنان را درآرد به بند خورد چون سر و لفجهٔ گوسفند.نظامی. || لفج. (برهان): دهان و لفجنش از شاخ شاخی به گوری تنگ میماند از فراخی.نظامی.