معنی واژه لفت
6 بازدید
[ لِ ] (ع اِ) شلغم . شلم. شلجم. (اختیارات بدیعی). سلجم. (تذکرهٔ ضریر انطاکی). در آشوری لایتو و آرامی لاپتا و لاپتی : لفت بخورد و کرم درد گرفتم شکم سر بکشیدم دو دم مست شدم ناگهان. لبیبی. ابوریحان آرد در صیدنه: لفت، «ری» گوید: که شلغم را به تازی لفت گویند و معلوم نیست که آن عربی است یا نه به سریانی او را لفتا و به یونانی غلفولیدن و به هندی کنکلو گویند و خواص او در حرف شین گفته شد. (ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان).[ لِ ] (ع اِ) نیمهٔ چیزی. (منتهی الارب). یقال: لفت الشی ء؛ ای مثله. (مهذب الاسماء). || جانب کرانهٔ چیزی. || بار. یقال: لِفْتُهُ معه؛ ای شقه و لفتاه؛ ای شقاه. و یقال: لاتلتفت لفت فلان؛ ای لاینتظر الیه. || گاو. || زن گول. || شرم شیر ماده. (منتهی الارب).[ لِ / لَ ] (اِخ) پشته ای است میان مکه و مدینه یا مکانی است بین آن دو. (از معجم البلدان).[ لَ ] (ع مص) درنوشتن و پیچیدن چیزی را. منه حدیث حذیقة انّ من اقرأ الناس للقرآن منافقاً لایدع منه واواً و لا الفاً الایلفته بلسانه کمایلفت البقرة الحلی بلسانها. (منتهی الارب). پیچانیدن چیزی. (تاج المصادر) (زوزنی). || بازکردن پوست از درخت. || پر بر تیر چسبانیدن به هر طور که اتفاق افتاد. || زدن و پروا نداشتن که به که رسد. || روی گردانیدن از کسی. || از رای و ارادهٔ وی بگردانیدن. یقال: لفته عنه. (منتهی الارب). بگردانیدن. (تاج المصادر) (زوزنی). گردانیدن. (ترجمان القرآن جرجانی).