معنی واژه لف
4 بازدید
[ لُ ف ف ] (ع ص، اِ) جِ اَلَفّ. || جِ لَفاء. (منتهی الارب).[ لَ ] (ص، اِ) گوشت که محکم و زفت نباشد و در آن هوا بسیار بود و مانند کفک باشد. «لف و لوف»، از اتباع است. «لف و کف» نیز گویند.[ لَ ف ف ] (ع مص) درنوردیدن چیزی را و پیچیدن. خلاف نشر. (منتهی الارب). مقابل نشر. لوله کردن. درپیچیدن. (تاج المصادر). || آمیختن دو لشکر به هم در جنگ. || بازداشتن کسی را از حق وی. || فراهم آوردن چیزی را. || اقسام طعام آمیخته خوردن یا زشت گردانیدن. || ضم کردن چیزی را به چیزی. || در هم پیچیده گردیدن شاخ درخت. (منتهی الارب).[ لَ ف ف ] (ع اِ) نورد. طی: در لف چیزی؛ در طی آن، در نورد آن، لای آن. در لف پاکت؛ در جوف آن.[ لِ ف ف ] (ع اِ) نوع و صنف از مردم. || گروهی از مردم. || قوم گردآمده از هر جای. یقال: جاؤا بِلفهم (به فتح نیز آید)؛ ای اخلاطهم. و کُنّا لفاً؛ ای مجتمعین فی موضع. ج، لفوف. آنچه از جای جای فراهم آرند، مانند گواهان دروغ که کسی جمع کند و یقال: جاؤوا من لِفّ لِفهم (به فتح نیز آید و به سه حرکت اول نیز)؛ یعنی آمدند با کسی که شمرده شد در آنها. || مرغزار درهم پیچیده گیاه. یقال: حدیقة لِف (بفتح نیز آید)؛ ای ملتفة. || بستان انبوه درخت. ج، الفاف. (منتهی الارب).