معنی واژه لغ
4 بازدید
[ لَ غ غ / لَ ] (ص) لق. نامحکم. نااستوار. چیزی جنبان در جای خود که بایستی استوار باشد. نااستوار که در جای خویش جنبد. جنبان بر جای خویش. - پیچ و مهرهٔ لغ؛ نااستوار و نامحکم. - دندانهای لغ؛ اسنان مترهلة. - دندانی لغ؛ دندانی جنبان. || تخم لغ یا تخم مرغ لغ؛ فاسدشده و گندیده. لق. (آنندراج). که برای فساد یا نزدیکی به فساد چون جنبانند، سپیده و زرده جنبد و آواز کند. - تخم لغ در دهان کسی شکستن؛ بر نکته ای که نه بر مصلحت دیگران است وی را آگاه ساختن. بدو وعده ای کردن که وفای آن دیر کشد و او پیوسته مطالبه کند. - دهن لغ؛ آنکه راز نگاه داشتن نتواند. || صحرای خشک بی علف. دغ. بیابان خشک بی گیاه. || صاف. بی موی. (برهان). || شاید صورتی از دغ و لخ، لخت و لوت و روت به معنی عور و برهنه و عریان باشد: چونکه زن را دید لغ کرد اشتلم همچو آهن گشت و نداد ایچ خم.رودکی. (این شعر گمان میکنم از سندبادنامه حکایت شاهزادهٔ فربی و کلان و زن دلاک باشد). رجوع به لج و لخ و دغ شود.