معنی لعنت کردن

معنی واژه لعنت کردن

4 بازدید
[ لَ نَ کَ دَ ] (مص مرکب) نفرین کردن. بسولیدن. بسوریدن. تهبیل. (تاج المصادر). لیط. (منتهی الارب): همکاران وی را بسیار ملامت کردند بدین حدیث و لعنت کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۵). عامهٔ مردم وی را لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین که کرد. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۳). گر ترا جز بت پرستی کار نیست چون همی لعنت کنی بر بت پرست. ناصرخسرو. طاعت به گمانی بنمایدت ولیکن لعنت کندت گر نشود راست گمانیش. ناصرخسرو. بر حب آل احمد شاید گر لعنت همی کنند ملاعینم.ناصرخسرو. لعنت چه کنی به خیره بر دیوان کز فعل تو نیز همچو ایشانی.ناصرخسرو. بر یزید و شمر ملعون چون همی لعنت کنی چون حسین خویش را شمر و یزید دیگری. سنائی. یکی مال مردم به تلبیس خورد چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد.سعدی. لعین؛ لعنت کرده شده. (منتهی الارب). لعان؛ لعنت کننده. قتل الانسان ما اکفره؛ لعنت کرده شد. لحی اللََّه فلاناً؛ لعنت کند خدای وی را. سقار؛ آنکه غیرمستحق لعنت را بسیار لعنت کند. (منتهی الارب).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید