معنی واژه لطوخ
5 بازدید
[ لُ ] (ع مص) لطخ. رجوع به لطخ شود.[ لَ ] (ع اِ) آنچه بدان چیزی آلوده گردد. (منتهی الارب). ج، لطوخات. هر چیز که عضو را بدان بیالایند. (بحرالجواهر). چیزی را گویند که عضو را بدان بیالایند، واحد اللطوخات. دارو که به چیزی مالند. (منتخب اللغات). مرارةالحمار تنفع من داء الثعلب و الدوالی لطوخاً. (ابن البیطار).