معنی واژه لطمة
5 بازدید
[ لَ مَ ] (ع اِ) طپانچه. تپانچه. سیلی. چک. ج، لطمات : تو مرا یک لطمه بزن، گفت: حاشا که من هرگز این کنم و هیچ آزاد زاد پدر را لطمه نزند. (مجمل التواریخ). لطمهٔ موج خشم او از بحر خضم حکایت میکرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۹). چون دریا باشند که اگرچه منبع آب جهان است و متضمن انواع جواهر و منافع گاه موج به یک لطمه جهانی خراب کند و عالمی فروبرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۲۴).