معنی واژه لطم
4 بازدید
[ لَ ] (ع مص) طپانچه زدن بر رخسار و بر اندام. منه المثل: لو ذات سوارٍ لطمتنی قالته إِمرأة لطمتها إِمرأة غیر کفوها. (منتهی الارب). سیلی زدن. پنجه بر روی زدن. (زوزنی). ضرب. (تاج المصادر). || برچسبانیدن. || سپیدروی شدن اسب. (یستعمل مجهولاً) و یقال: لطم الفرس. (منتهی الارب). || آسیب یافتن کشتی از موج. || آسیب یافتن کشتی از تصادم با کشتی دیگر. (دزی).[ لُ طُ ] (ع ص، اِ) جِ لطیم. (منتهی الارب).[ ] (اِ) قسمی ماهی در دریای هند. (دمشقی).