معنی واژه لطع
3 بازدید
[ لَ ] (ع اِ) کام دهان. || زیر زنخ مردم. ج، الطاع. (منتهی الارب). || (مص) سرما خوردن. || از انتظار کسل شدن. || وقت تلف کردن. (دزی).[ لَ ] (ع مص) به چوب دستی زدن کسی را. || مردن. || لیسیدن. (منتهی الارب). || پای بنشستنگاه کسی وازدن. (تاج المصادر). پیش پای بر سپس کسی زدن. اردنگ زدن. تی پا زدن. || محو کردن نام کسی را. || ثابت کردن نام کسی را (از لغات اضداد است). || بر چشم طپانچه زدن. (منتهی الارب). || بر هدف رسانیدن تیر. || همهٔ آب چاه خشک شدن. (منتهی الارب).[ لَ طَ ] (ع مص) ریختن دندان مردم چنانکه بیخها ماند. (منتهی الارب).[ لَ طَ ] (ع اِمص) سپیدی درون لبها و آن بیشتر در سیاهان باشد از مردم. || باریکی لب. || کمی گوشت شرم زن. (منتهی الارب).