معنی واژه لط
7 بازدید
[ لَ طط ] (ع اِ) حمیل. (منتهی الارب). گردن بند از دانه های حنظل رنگ کرده. یقال: رأیت فی عنقها لطا حسناً. ج، لطاط. (منتهی الارب). || زه بندای مروارید. (مهذب الاسماء).[ لَ طط ] (ع مص) چسبیدن به چیزی. لازم گرفتن آن را. (منتهی الارب). ملازم شدن. (تاج المصادر). || پنهان کردن. || پوشیده داشتن خبر. (منتهی الارب). پوشیدن چیزی. (تاج المصادر). || بند کردن در را. || چسپانیدن چیزی را. (منتهی الارب). بادوسانیدن. (تاج المصادر). || انکار کردن حق کسی را. (منتهی الارب). حق کسی را انکار کردن. (تاج المصادر). || آوردن ناقه دم را میان ران وقت دویدن. (منتهی الارب). دم را به میان ران برآوردن شتر. (منتخب اللغات). || فروهشتن پرده. (منتهی الارب). پرده فروهشتن. (تاج المصادر). || لطَ نفسه؛ با حربه خویشتن را صدمه زد. خویشتن را به دست خویش آسیب رسانید. (دزی).